فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ Telegram channel photo

فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ

@shahvani_a_a_a_021पब्लिक चैनल

"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین :👇 @c_v_v_021

UPSC और SSCहिन्दीभारत

397

Last views

2.9k (2,939 subscribers)
सदस्य
—
Rating
50
Total Posts
Oct 15, 2026, 4:09 AM
अपडेट किया गया
Apr 8, 2026
Created
Stats

आप हिंदी में सामग्री देख रहे हैं। अन्य भाषाओं में सामग्री देखने के लिए साइट की भाषा बदलें।

चैनल जानकारी

चैनल जानकारी
चैनल का नामفًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ
यूज़रनेम@shahvani_a_a_a_021
श्रेणीUPSC और SSC
भाषाहिन्दी
देशभारत
सदस्य2,939
चैनल प्रकारपब्लिक चैनल
बनाया गया8 अप्रैल 2026
आखिरी अपडेट15 अक्टू॰ 2026 • 7 दिन पहले
स्थितिसक्रिय

रैंकिंग

ग्लोबल रैंकिंग
#230670-189
भाषा रैंकिंग
#1537+9
श्रेणी रैंकिंग
#2021+3

सब्सक्राइबर वृद्धि

कुल: 2.9K30 Days growth: -110.4%
09/1509/2009/2509/3010/0510/1010/14
सब्सक्राइबर वृद्धि - 30 Days
DateSubscribers
15:09:20262,950
16:09:20262,950
17:09:20262,947
18:09:20262,947
19:09:20262,947
20:09:20262,947
21:09:20262,947
22:09:20262,947
23:09:20262,947
24:09:20262,947
25:09:20262,947
26:09:20262,947
27:09:20262,947
28:09:20262,947
29:09:20262,947
30:09:20262,947
01:10:20262,947
02:10:20262,947
03:10:20262,947
04:10:20262,947
05:10:20262,947
06:10:20262,947
07:10:20262,947
08:10:20262,947
09:10:20262,947
10:10:20262,947
11:10:20262,947
12:10:20262,947
13:10:20262,947
14:10:20262,939
सब्सक्राइबर वृद्धि - Weekly
DateSubscribers
Week of 06:04:20262,908
Week of 13:04:20262,908
Week of 20:04:20262,908
Week of 27:04:20262,911
Week of 04:05:20262,911
Week of 11:05:20262,911
Week of 18:05:20262,911
Week of 25:05:20262,911
Week of 01:06:20262,921
Week of 08:06:20262,921
Week of 15:06:20262,921
Week of 22:06:20262,921
Week of 29:06:20262,932
Week of 06:07:20262,932
Week of 13:07:20262,932
Week of 20:07:20262,932
Week of 27:07:20262,932
Week of 03:08:20262,921
Week of 10:08:20262,921
Week of 17:08:20262,919
Week of 24:08:20262,957
Week of 31:08:20262,957
Week of 07:09:20262,950
Week of 14:09:20262,947
Week of 21:09:20262,947
Week of 28:09:20262,947
Week of 05:10:20262,947
Week of 12:10:20262,939
सब्सक्राइबर वृद्धि - Monthly
DateSubscribers
April 20262,911
May 20262,911
June 20262,921
July 20262,932
August 20262,957
September 20262,947
October 20262,939
सब्सक्राइबर वृद्धि - Yearly
DateSubscribers
20262,939

टॉप 10 पोस्ट

इस चैनल की सबसे ज़्यादा देखी गई पोस्ट

By views
  1. #1رونای کلفت مامانم2.1K
  2. #2فهمیدم تو باغیم بعد بردم داخل لباسامو تنم کرد فت خودت بلند شو نتونستم 1.9K
  3. #3حمید با خشونت دیوانه‌وار به تلمبه زدن ادامه داد. او کیرش را تا انتها و1.9K
  4. #4روزی که پسر بودنمو با تجاوز ازم گرفتن1.7K
  5. #5میگایید از همون اول شروع کرد تند تند گاییدن من منم که رو ابرا که دو تا1.6K
  6. #6کون دادنم به حسن و عزیز فاعل های سن بالام1.6K
  7. #7«رضا، نوبت منه اول.» مهران به سمت آناهیتا خیز برداشت. «حمید، پاهای این1.4K
  8. #8گشت ارشاد و قربانی معصوم1.4K
  9. #9زهرا با لحنی سرد، زن دوم را پیاده کرد و گفت: «تا وقتی تکلیف این خرابکا1.4K
  10. #10☞📖 📖☜1.4K

नवीनतम पोस्ट

زهرا آرزوی داشتن فرزند داشت و همین موضوع، آنها را وارد دشوارترین مرحله زندگی‌شان کرد.

مسئله دیگر فقط عشق سه نفر نبود.

پای آینده کودکی در میان بود.

محمدصادق گفت:

«من نمی‌خواهم کودکی روزی بزرگ شود و بفهمد مهم‌ترین حقیقت زندگی‌اش از او پنهان شده است.»

همین جمله همه ما را به فکر فرو برد.

برای اولین بار، فهمیدیم بعضی تصمیم‌ها فقط متعلق به ما نیستند.

آینده یک انسان دیگر هم به آنها وابسته است.

ماه‌ها گذشت.

رابطه سه نفره ما ادامه داشت، اما آرامش اولیه کم‌کم جای خود را به پرسش‌های سخت داد.

زهرا میان گذشته و آینده گرفتار شده بود.

من، سجاد، کم‌کم فهمیدم که دوست داشتن یک نفر لزوماً به معنی حق داشتن او نیست.

و محمدصادق هر روز با یک سؤال زندگی می‌کرد:

«آیا می‌توانم کسی را که دوست دارم، دوست داشته باشم و در عین حال بپذیرم که تمام قلبش فقط برای من نیست؟»

سرانجام زهرا تصمیم گرفت همه‌چیز را تمام کند.

یک شب از من و محمدصادق خواست که با او صحبت کنیم.

هوا بارانی بود.

زهرا روبه‌روی ما نشست و گفت:

«من تصمیمم را گرفته‌ام.»

هیچ‌کدام حرف نزدیم.

ادامه داد:

«من دیگر نمی‌خواهم این زندگی را ادامه بدهم. نمی‌خواهم چیزی که از ابتدا پنهانی و پر از تناقض بود، آینده من و خانواده‌ام را تعیین کند.»

چشمانش پر از اشک شد.

بعد به من نگاه کرد.

«سجاد، چیزی که بین ما بود برای من واقعی بود. من آن را انکار نمی‌کنم. اما نمی‌خواهم تا آخر عمر در سایه آن زندگی کنم.»

سپس به محمدصادق نگاه کرد.

«من می‌خواهم زندگی‌ام را با محمدصادق ادامه بدهم.»

محمدصادق دست او را گرفت.

من فقط سکوت کردم.

وقتی از خانه بیرون آمدم، باران شدیدی می‌بارید.

چند قدم که دور شدم، برگشتم.

زهرا پشت پنجره ایستاده بود.

محمدصادق کنارش بود.

برای چند لحظه به آنها نگاه کردم.

بعد برگشتم و به راه خودم ادامه دادم.

آن شب فهمیدم بعضی عشق‌ها به این دلیل تمام نمی‌شوند که واقعی نبوده‌اند؛

گاهی دقیقاً به این دلیل تمام می‌شوند که آدم می‌فهمد ادامه دادنشان ممکن است زندگی کسانی را که دوست دارد، ویران کند.

و من، سجاد، برای نخستین بار فهمیدم که شاید آخرین شکل دوست داشتن زهرا این باشد که بگذارم برود و زندگی‌ای را که خودش انتخاب کرده، بسازد.

نوشته: مرد تنهای شب



🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
397003
خواهر زنم و باجناقم

۲۴ مهر ۱۴۰۵

تریسام

Aa

➕100%➖

من سجاد هستم؛ شوهر خواهر زهرا.

زهرا خواهر همسر من بود. زنی آرام، مهربان و در ظاهر محکم که چهار سال پیش همسرش را از دست داده بود و با دو دخترش زندگی می‌کرد.

از همان روزهای اول، رابطه من و زهرا چیزی جز یک رابطه خانوادگی نبود. من شوهر خواهرش بودم و او خواهر همسرم. دیدارهای خانوادگی، مهمانی‌ها و احوالپرسی‌های معمول، تنها چیزی بود که بین ما وجود داشت.

اما زندگی همیشه همان‌طور که شروع می‌شود، ادامه پیدا نمی‌کند.

بعد از گذشت مدتی، زهرا بیشتر از گذشته با من صحبت می‌کرد. گاهی وقتی احساس تنهایی می‌کرد، تماس می‌گرفت و از مشکلاتش می‌گفت. از آینده دخترهایش، از نگرانی‌هایش و از روزهایی که بعد از مرگ همسرش برایش سخت گذشته بود.

من هم به حرف‌هایش گوش می‌دادم.

یک روز گفت:

«سجاد، نمی‌دانم چرا وقتی با تو حرف می‌زنم، این‌قدر آرام می‌شوم.»

همین جمله ساده، آغاز تغییر چیزی شد که قرار نبود تغییر کند.

کم‌کم تماس‌ها بیشتر شد. حرف‌ها شخصی‌تر شد و میان ما اعتمادی شکل گرفت که از چارچوب معمول یک رابطه خانوادگی فراتر می‌رفت.

هر دو می‌دانستیم این نزدیکی می‌تواند برای زندگی هر دوی ما خطرناک باشد.

من همسر داشتم.

زهرا خواهر همسر من بود.

همین حقیقت کافی بود تا بدانیم هر قدم اشتباه می‌تواند نه فقط زندگی دو نفر، بلکه آرامش یک خانواده را به هم بریزد.

با این حال، احساس همیشه از عقل فرمان نمی‌برد.

رابطه ما به تدریج عمیق‌تر شد و تبدیل به رازی شد که فقط خودمان از آن خبر داشتیم. هرچه بیشتر به هم نزدیک می‌شدیم، احساس گناه و ترس نیز بیشتر می‌شد.

زهرا یک بار گفت:

«سجاد، شاید اگر شرایط زندگی من و تو متفاوت بود، همه‌چیز آسان‌تر می‌شد.»

من جوابی نداشتم.

چون می‌دانستم مشکل فقط شرایط نبود.

مشکل این بود که ما در جایگاهی ایستاده بودیم که این احساس، برای هر دو نفرمان هزینه داشت.

سال‌ها نگذشته بود که مردی به نام محمدصادق وارد زندگی زهرا شد.

محمدصادق مردی آرام و متین بود. اهل هیاهو نبود و بیشتر از آنکه حرف بزند، گوش می‌داد. وقتی با زهرا آشنا شد، به او و دو دخترش احترام گذاشت و خیلی زود نشان داد که قصدش یک رابطه جدی است.

زهرا در برابر یک انتخاب دشوار قرار گرفت.

او هنوز به من، سجاد، دلبستگی داشت؛ اما از طرف دیگر می‌دید محمدصادق می‌تواند برای او و دخترهایش یک زندگی آرام و محترمانه بسازد.

سرانجام تصمیم گرفت پیش از ازدواج، حقیقتی را که در دلش داشت با محمد صادق در میان بگذارد.

در یک گفت‌وگوی طولانی گفت:

«محمدصادق، قبل از اینکه تصمیم بگیری، باید چیزی را بدانی. من هنوز دلبستگی عمیقی به سجاد دارم.»

محمدصادق مدت زیادی سکوت کرد.

سپس فقط پرسید:

«سجاد همان شوهر خواهرت است؟»

زهرا سرش را پایین انداخت و گفت:

«بله.»

محمدصادق فهمید که با یک داستان ساده روبه‌رو نیست.

او می‌توانست همه‌چیز را تمام کند.

می‌توانست از زهرا فاصله بگیرد.

اما تصمیم دیگری گرفت.

پس از مدت‌ها گفت‌وگو، آنها ازدواج کردند.

محمدصادق می‌دانست که گذشته زهرا را نمی‌تواند پاک کند. او همچنین می‌دانست که اگر بخواهد کنار زهرا بماند، باید با حقیقتی دشوار روبه‌رو شود.

سرانجام موضوع میان سه نفر مطرح شد.

من، زهرا و محمدصادق.

هیچ‌کس ادعا نمی‌کرد این تصمیم آسان است.

محمدصادق صریح گفت:

«من نمی‌خواهم زهرا را زندانی کنم. اما نمی‌توانم هم بگویم هیچ احساسی ندارم. من حسادت می‌کنم. می‌ترسم جایگاهم را در زندگی او از دست بدهم.»

من چیزی نگفتم.

چون می‌دانستم اگر جای او بودم، شاید احساس متفاوتی نداشتم.

زهرا میان ما نشسته بود و می‌فهمید که هیچ راهی وجود ندارد که در آن همه‌چیز بدون درد باشد.

آنها برای این رابطه مرزهایی تعیین کردند؛ هیچ تصمیم مهمی بدون اطلاع هر سه نفر گرفته نشود، هیچ‌کس مجبور نباشد چیزی را بپذیرد و اگر یکی از آنها احساس کرد ادامه این وضعیت برایش آسیب‌زا شده، حق داشته باشد آن را متوقف کند.

اما احساسات همیشه به قانون‌ها احترام نمی‌گذارند.

یک روز زهرا بدون هماهنگی قبلی از من خواست او را ببینم.

وقتی محمدصادق از این موضوع باخبر شد، ناراحت شد.

اما دعوا نکرد.

فقط به زهرا گفت:

«من قبول کردم، اما قبول کردن به این معنی نیست که درد ندارد.»

زهرا پرسید:

«پس چرا هنوز مانده‌ای؟»

محمدصادق لحظه‌ای سکوت کرد.

«چون دوستت دارم. ولی گاهی آرزو می‌کنم کاش فقط من بودم.»

این جمله برای زهرا سنگین‌تر از هر خشم و فریادی بود.

او برای نخستین بار فهمید که رضایت محمدصادق، به معنای بی‌احساس بودن او نیست.

محمدصادق مردی بود که تصمیم گرفته بود با حقیقت زندگی کند، نه اینکه وانمود کند حقیقت وجود ندارد.

مدتی بعد، مسئله دیگری مطرح شد.

محمدصادق نمی‌توانست صاحب فرزند شود.

این موضوع برای او زخمی قدیمی بود. زخمی که سال‌ها آن را در سکوت تحمل کرده بود.
323003
نزدیک بود بترکم. نفسش بریده بریده شده بود و ناخن‌هاش پشت کمرم رو خط می‌انداخت. «... بریز توش...» زمزمه کرد و پاهاش رو محکم‌تر دور کمرم قفل کرد.
دیگه نتونستم نگه دارم. با یه فشار آخر و محکم، تا ته فرو رفتم و شروع کردم به ریختن. موج‌های داغ و غلیظ اسپرم یکی‌یکی داخلش پاشیده می‌شد. بدنش زیرم منقبض شد و خودش هم دوباره ارضا شد، واژنش دور کیرم می‌تپید و مایع گرمش قاطی مال من می‌شد.
چند لحظه همون‌طور موندیم، هنوز کامل داخلش بودم، نفس‌نفس‌زنان. لب‌هام هنوز روی گردنش بود و می‌تونستم ضربان قلب تندش رو حس کنم. اسپرم از کناره‌ی واژنش کمی بیرون زده بود و از بغل واژنش به داخل رونش می‌چکید.
آروم سرش رو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم. لبخند خسته‌ای رو لبش بود و هنوز نفسش جا نیومده بود.
«...هنوز تموم نشده؟» با صدای گرفته پرسید و لبم رو گاز گرفت.
هنوز کامل داخلش بودم. نفس‌هامون آروم‌آروم با هم یکی می‌شد. عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود و موهای سیاهش به پیشونیش چسبیده بود. انگشتام آروم روی صورتش می‌کشید، نه دیگه از سر شهوت، از سر چیزی نرم‌تر و عمیق‌تر.
توی اون لحظه‌ی سکوت، یه حس عجیب تو سینه‌م نشست. نه فقط لذت جسمی، یه جور نزدیکی که انگار دیوارهای شرکت و عنوان‌های شغلی و همه‌ی باید و نبایدها برای چند دقیقه محو شده بودن. بدنش هنوز گرم و لرزان زیرم بود و می‌تونستم ضربان قلبش رو از جایی که سینه‌هامون به هم چسبیده بود حس کنم. اون ضربان تند، آروم‌آروم داشت می‌اومد پایین، و با هر ضربان، یه حس عجیب از مراقبت و وابستگی تو من بیدار می‌شد.
چشماش نیمه‌باز بود و مستقیم نگاهم می‌کرد. توی اون نگاه، فقط رضایت جنسی نبود، یه جور اعتماد و تسلیم هم بود. انگار برای چند لحظه، دیگه همکار نبودیم. فقط دو نفر بودیم که همه‌چیز رو از هم پنهان کرده بودن و حالا ناگهان همه‌چیز رو به هم داده بودن. یه حس گناه خفیف هم اومد سراغش، اما سریع قاطی حس شیرین و گرم نزدیکی شد. نمی‌خواستم از روش بلند شم. نمی‌خواستم این لحظه تموم بشه.
انگشت شصتم رو کشیدم روی گونه‌ش و یه قطره عرق رو پاک کردم. لبخند کوچیکی زد، اما چشماش هنوز پر از یه جور احساسات قاطی بود: شرم، لذت، ترس از فردا، و یه جور گرمای عمیق که نمی‌خواست اسمی روش بذاره. من هم همون حس رو داشتم. انگار چیزی بیشتر از سکس بینمون رد و بدل شده بود. یه تکه از دیوارهایی که همیشه بینمون بود، شکسته بود و حالا هوا بینمون سبک‌تر و در عین حال سنگین‌تر شده بود.
آروم پیشونیش رو بوسیدم. بوسه‌ای که دیگه شهوت نداشت، فقط یه جور آرامش و نزدیکی بود. بدنش زیرم شل شد و دستاش اومد دور گردنم حلقه شد. چند ثانیه همون‌طور موندیم، بدون حرف، فقط نفس می‌کشیدیم و اون حس عجیب و گرم رو بینمون حس می‌کردیم.
بلند شدم. دستش را گرفتم تا اونم بلند شه. لباس هاشو برداشت و رفت سمت دستشویی. از پشت کون کوچولو اما قشنگی داشت.
منتظر موندم تا بیاد بیرون و من برم. وقتی اومد بیرون لباس هاشو پوشیده بود و من لخت بودم. لبخندی همراه با شرم و خجالت زد. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش لخت همو دیده بودیم. بعدش من رفتم دستشویی و اومدم بیرون لباس پوشیدم و به کارهای اداری مشغول شدیم.

نوشته: سینا

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
302001
هیجان یک تنهایی

۲۴ مهر ۱۴۰۵

دوست دختر

Aa

➕100%➖

با سپیده همکار شرکتمون طبقه بالای شرکت تنها شدیم اونم برا یک روز تمام. اومد کنارم و گفت سرم گیج میره و بدنم مور مور میشه. گفتم چی شده؟ برای چی؟ گفت نمی دونم. فکر کنم فشارم افتاده. دلم میریزه و قلبم تند تند میزنه. نمی خواستم بغلش کنم اما دو تا بازوش را گرفتم. اومد بغلم و لبش را روی لبام گذاشت و زبانش را کرد تو دهنم و چرخوند و زبون منو مکید.
داشتم سعی می‌کردم آروم بمونم، اما وقتی لب‌هاش اومد روش لب من و زبونش رفت تو دهنم، دیگه هیچ کنترلی نداشتم. دستام محکم‌تر دور کمرش حلقه شد و اون رو کشیدم به سمت خودم. بدنش گرم بود و بوی عطر ملایمش قاطی بوی خفیف زنانه اش و هیجان شده بود.
زبونم با زبونش قاطی شد. مکیدنش عمیق‌تر شد، انگار می‌خواست تمام نفسم رو بکشه. ناله‌ی آرومی از گلوش بیرون اومد و دستاش اومد روی سینه‌ام، انگشتاش محکم سینه‌ام رو فشرد. قلبش رو می‌تونستم از پشت لباسش حس کنم که تند تند می‌زد.
از بغلش جدا شدم فقط به اندازه‌ی چند ثانیه، لب‌هام هنوز خیس از آب دهنش بود. نفس‌نفس‌زنان به چشماش نگاه کردم: «اگه همین‌جوری ادامه بدی... دیگه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم.»
انگشت شصتم رو کشیدم روی لب پایینش که هنوز کمی باز بود. اونم انگشتم رو مکید و بعد دوباره اومد جلو، این‌بار محکم‌تر، دستاش رفت زیر پیراهنم و پوست گرم شکمم رو لمس کرد.
دستش را آورد پائین‌تر و گذاشت رو آلت من که نیم خیز شده بود. هنوز من جایی از اونو لمس نکرده بودم. خودش دست منو گرفت و گذاشت روی سینه اش و اونم از رو شلوار آلت منو می مالید. همینطور که همو بغل کرده بودیم رفتیم اتاق آخری واحد. خودش لباس کارش را در آورد و با شورت سفید و سوتین مشکی ابردار ایستاد جلوم و شروع به لب گرفتن کرد. چقدر داغ بود. دست انداخت و تیشرت منو در آورد و کمربندم را باز کرد. چاق نبود اما تو پر بود. یکمی هم سبزه. شورتش خیس شده بود. شلوارم از پام افتاد نشست جلوم و شورتم را کشید پایین و سر آلتم را کرد تو دهنش و تا جایی که می تونست اونو دهنش جا داد و شروع کرد عقب و جلو کردن. نزدیک بود آبم بیاد. بلندش کردم و شروع کردم به لب گرفتن. اما خودش تشنه سکس بود.همونجا رو فرش خوابوندمش و شورتش را درآوردم و شروع کردم به لیس زدن واژنش. سریع ارضا شد. اومدم بالا و ازش لب گرفتم. خودش با دست کیرمو رو سوراخ واژنش تنظیم کرد و با یک حرکت تا ته کرد توش. تنگ نبود اما گرمای مطبوعی داشت و خیسیش لذت عجیبی داشت.
داشتم هنوز طعم واژنش رو تو دهنم حس می‌کردم که خودش با دست، کیرم رو دقیقاً گذاشت روی سوراخ خیسش و با یه حرکت محکم لگنش، تا ته کشید تو خودش. گرمای تنگ و نرم داخلش مثل یه موج داغ دورم پیچید. نفسش برید و یه ناله‌ی عمیق از گلوش بیرون زد.
دستام رفت زیر گردنش که فشاری رو سینه اش نیارم، محکم گرفتمش و شروع کردم تلمبه زدن. هر بار که تا ته می‌رفتم تو، بدنش می‌لرزید و ناخن‌هاش روی پشتم فرو می‌رفت. سوتین مشکی‌ش هنوز روش بود، فقط یکی از کاپ‌هاش رو کشیده بود پایین و سینه‌ی کوچک و سفتش بیرون افتاده بود. دهنم رو گذاشتم روش و نوک سینه‌ش رو مکیدم، همزمان که کیرم رو محکم‌تر می‌فشردم و تندتر می‌رفتم تو.
«آه... بیشتر... بیشتر...» زمزمه کرد و پاهاش رو دور کمرم قفل کرد.
فرش زمخت زیر بدنش بود، اما انگار هیچی براش مهم نبود. فقط می‌خواست بیشتر و بیشتر پر بشه. عرق روی پوست سبزه و توپرش برق می‌زد. دستم رفت بینمون، انگشتم رو گذاشتم روی کلیتوریس متورمش و همزمان که داخلش می‌کوبیدم، اونجا رو هم می‌مالیدم. بدنش ناگهان سفت شد، واژنش دور کیرم منقبض شد و یه ارگاسم دیگه گرفت؛ این‌بار قوی‌تر. مایع گرمش از دور کیرم ریخت و صداش تو اتاق پیچید.
هنوز داخلش بودم و حرکت می‌کردم که دستش اومد روی صورتم، موهامو گرفت و لب‌هاش رو محکم گذاشت روش لب من. زبونش دوباره رفت تو دهنم، تشنه و حریص. کیرم هنوز سفت و داغ بود داخلش و نزدیک بود منم بترکم.
دستام محکم‌تر زیر باسنش رفت، انگشتام تو گوشت نرمش فرو رفت و با یه فشار قوی، تا آخرترین نقطه‌ی ممکن فرو رفتم توش. بدنش زیرم لرزید و یه ناله‌ی بلند و شکسته از گلوش بیرون زد. واژنش دور کیرم منقبض شد، گرم و خیس و حریص، انگار می‌خواست تمام وجودم رو بمکه.
شروع کردم به کوبیدن تند و عمیق. هر ضربه تا ته می‌رفت، صدای برخورد پوست‌هامون با هم تو اتاق می‌پیچید. سینه‌ی بیرون‌افتاده‌ش با هر حرکت می‌لرزید. دهنم رو گذاشتم روش، نوک سینه‌ش رو تند مکیدم و همزمان کمرم رو تندتر حرکت دادم. عرق از پیشونیم می‌چکید روی سینه‌ش.
276002
بعد خودمون آب کشیدیم رفتیم تخت بعد بهم قرص داد گفت بخور تا زود ارضا نشی منم خوردمو بعد لب گرفتیم آخ چه لبایی بود بعد. سینه هاشو مالیدمو خوردم بعد رسیدم به سوارخش سفید صورتی خیس بود افتادم به سوراخش خوردن بعد لب مو کردم تو سوراخش یه ناله کرد بعد گفت سالارتو بکن تو سولاخم منم کیرمو کردم یه ذره تو کصش که. ناله هاش شروع شد بعد ی ذره تلمبه زدم همینجوری که داشتم تلمبه میزدم سینه هاشو میمالیدم آخ آخ سینه هاش بالا میشدن چه حالی میداد بعد پوزیشن عوض کردیم داگی آخ از عقب چه ویوی داشته منم سرعت تلمبه و کیرمو بیشتر میکردم تو کصش که گفت دارم ارضا میشم منم همینجوری ادامه دادم تا اینکه ارضا شد منم همینجوری ادامه دادم تا خودمم ارضا شدم که یهو کیرمو تا ته کردم تو کصش صداش بلند شد بعد همینجور آب رو ملافه تخت ریخته بود همینجوری بغل هم 20 دقیقه خوابیدم بعدش بلند شدیم رفتیم تو حموم یه پس اونجا هم کردمش بعدش اومدیم قرص ضد بارداری خورد بعد ملافه تخت در آورد گذاشت ماشین لباسشویی بعدش خوابیدیم اینقدر خسته بودیم ساعت 12 بلند شدیم صبحانه خوردیم تا 1 ماه برنامه مون این بود تا مادر بزرگم اومد بعدش دیگه نتونستیم سکس کنیم ولی قایمکی برام ساک میزد یا بدنشو میمالیدم بعدم رفت شهرستان خودشون ماهم هر چند ماه یکبار می‌رفتیم خونشون بعدش قرار شده که هروقت مادر بزرگم خواست بره روستا باز بیاد شهر ما امیدار از داستان ما هم خوشتون اومد باشه

نوشته: Armin

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
261000
سکس آرمین و خاله

۲۴ مهر ۱۴۰۵

خاله

Aa

➕100%➖

سلام این داستان برمیگرده به یک سال پیش که
4 تا خاله دارم که سومین خالم که 34 سالش هست که موهای بلند و بلونده و پوست سفید و لب های نچرال و بدن خیلی خوب هرچی بگم کم گفتم بعدش خالم توی یکی از شهرستان های کوچیک استان مون بود بعد برای کلاس خیاطی باید میومد داخل شهر ما و فاصله شهر ما و شهر خاله مون نزدیک 2 ساعت بود و هر روز باید میومد تا ۳ ماه بخاطر همین تصمیم گرفت که بره خونه مادربزرگم اینا بمونه سه ماه و خونه ما تا مادربزرگم اینا 5 دقیقه راه بود و شوهر خالم کارش اینجور بود که ۲ روز سرکار بود ۱ روز خونه و خالم یه دختر تقریبا ۱۵ ساله داشت و دخترش آشپزی کمی بلد بود
بریم دیگه سر اصل مطلب
چند روز اول که اومده خونه مادر بزرگم بود من نرفته بودم خونه مادر بزرگم (پدربزرگم مرده و اینکه هر روز به مادر بزرگم سر میزدم و خریداش و کاراشو من انجام میدادم)
تصمیم گرفتم به مادر بزرگم سر بزنم
رفتم خونه مادربزرگم از پله ها رفتم بالا دیدم مادر بزرگم رو تخت دراز نشسته و سرش تو گوشیه رفتم داخل خونه دیدم خالم با لباس خیلی راحتی که کصش و سینه هاش بزرگه که زیر لباس قشنگ معلومه بزرگه و شلوارک پوشیده و بیشتر پاهاش معلومه بهشون سلام کردم و رفتم نشستم به خالم یه حسی پیدا کرده بودم ( قبلاً اصلا حس جنسی بهش نداشتم ) کیرم شق کرده بود بعد همینجوری زیر چشمی بهش نگاه میکردم بعد ۱ ساعت رفتم خونه یه جق با تصورات بدنش زدم فرداش دوباره رفتم به خاطر بدن خالم تا اینکه مادر بزرگم تصمیم گرفت بره روستا به خونش سر بزنه منم خوشحال که میتونم بیشتر به خالم نزدیک تر شم
بعد اینکه مادربزرگم رفت منم دو روز هر روز بهش پیام میدادم که چیزی نیاز داره کمکش کنم اونم به بهونه یه خودکار یا وسایل خیاطی میرفتم سر میزدم بعد ۲ روز به خانواده ام گفتم من میرم هر شب پیش خالم بخوابم که نترسه چون غریب هست توی شهر
سه روز اونجا خوابیدم و جرات نداشتم که به خالم نزدیک شم و سکس کنم
بعد روز چهارم شب که رو تخت خوابیده بودیم خالم گفت خستم میتونی ماساژم بدی کنم از خدا خواسته قبول کردم و بهش گفتم چیزی بلدم نیستم اونم گفت اشکال نداره فقط مالش بده منم همینجوری داشتم دست کمرشو ماساژ میدادم گفت برو پایین تر منم با استرس دو دقیقه کص شو ماساژ دادم اخخخ چقدر نرمو بزرگ بود کیرم شق کرده بود خیلی استرس کشیدم و دیدم چیزی نگفت رفتم پاهاشو ماساژ دادم بعد گفت بسته بعد دیگه خوابیدیم بعد صبح بلند شم دیدم خوابیده و پشتش به منه منم از موقعیت استفاده کردم دستمو گذاشتم رو کص و یذره باهاش ور رفتم یهو دیدم داره تکون میخوره منم زود چشامو بستم که بگم خواب بودم بعد دیدم بلند شد رفت سمت دستشویی منم ۲۰ دقیقه رو تخت بودم که شک نکنه بیدار بودم بعد بلند شدم رفتم دستشویی بعد دست صورتمو شستم دیدم سفره پهن کرده صحبونه خوردم رفتم سمت گوشی بعد گذشت من رفتم بیرون اونم رفت کلاس شب شد منم رفتم پیش خالم دیده نسکافه خریده با کیک و فیلم گذاشته بعد فیلم دیدیم رفتیم خوابیدیم که من شدت هیجان دیر خوابیدم و زود بیدار شدم ساعت ۴ صبح بود معمولا ساعت ۹ , ۱۰ بیدار می‌شدیم منم از فرصت استفاده کردمو نوک سینه
هاشو میالیدم دست به کص میزدم که دیدم یه کمکم تپش قلبش داره زیاد میشه من زود خودمو زدم خواب بعد صبح بیدار شدم دیدم یکم صمیمانه تر رفتار می‌کنه بعد صبحونه خوردیم گفت حال ندارم برم حموم بعد کسی هم نیست پشتمو کیسه بکشه منم چیزی نگفتم که یهو گفت بیا باهم بریم حموم منم گفتم آخه خاله یهو گفت تو خواهر زاده ی خودمی بچه بودی خودم می‌بردمت حموم به کسی چیزی نمیگم منم از خدا خواسته قبول کردمو گفت من میرم حموم 5 دقیقه دیگه بیا بعد منم کیر شق کرده بود هرچی سعی میکردم بخوابه نمی‌خوابید نسبتا کیرم بزرگ بود بعد لباسم کندم و رفتم داخل حموم که بخار کرده بود بهو تن خالمو بدون لباس دیدم که کیرم تا ته شق کرده بود که یهو برگشت گفت سالار بیداره شده من از خجالت گفتم ببخشید خاله اونم گفت اشکال نداره بابا دیگه سنت رفته بالا بلوغ رد کردی طبیعیه بعد از اینکه که خودمونو شستیم هنوز کیرم شق و دردم میکرد یهو خالم گفت هنوز سالار بیداره تا حالا تو این جور موقعیت نبوده منم از رو خجالت چیزی نمی گفتم که خالم گفت تا حالا دوست دختر داشتی بعد با خجالت گفتم چند تایی داشتم ولی کات کردیم بعد گفت تا حالا سکس داشتی منم که غرق ریزه گرفته بودم و تو خجالت غرق بودم جوابی ندادم بعد گفت با تو هستم تا حالا سکس داشتی به کسی چیزی نمی‌گم منم گفتم نه بعد گفت میخوای امتحان کنی من گفتم آره بعد یهو زانو زد جلوم موهاشو داد عقب شروع کرد به ساک زدن منم از روی فیلم ها یادگرفته بودم دستمو گذاشتم پشت سرش و همراهیش میکردم که 10 دقیقه همینجوری داشت ادامه میداد که داشتم ارضا میشدم بهش گفتم اونم همچنان ادامه میداد که یهو کیرمو تا ته حلقش برد من ارضا شدم و قورت داد ابمو
238001
آروم بیرون کشید. کمی از مایع روی ران سینا سرازیر شد. آرش رفت دستمال بیاره و با حوصله سینا رو پاک کرد. بعد کنارش دراز کشید. سینا برگشت رو به او و سرش رو گذاشت روی سینه آرش. قلب آرش هنوز تند می‌زد.
چند دقیقه هیچی نگفتن. فقط نفس می‌کشیدن و دست آرش آروم پشت سینا رو می‌کشید. بعد آرش با صدای گرفته گفت: «حس دهن و داخلت… خیلی خوب بود.» سینا لبخند زد و آروم گفت: «مال تو هم.»
نیم ساعت بعد با هم دوش گرفتن. آب گرم از سرشون می‌ریخت. تو دوش دوباره کمی بوسیدن و دست کشیدن، ولی دیگه ادامه ندادن. بدن‌هاشون رو شستن و حوله پیچیدن. برگشتن رو تخت و زیر پتو دراز کشیدن. آرش از پشت بغلش کرد و دستش رو انداخت دور شکم سینا.
صحبت کردن آروم از فردا و کلاس و اینکه باید بخوابن. کم‌کم حرف‌ها قطع شد و هر دو خوابشون برد، بدن‌هاشون هنوز گرم و نزدیک به هم.
صبح که بیدار شدن، نور از پرده می‌اومد. سینا اول چشم باز کرد. هنوز بوی بدن آرش و بوی سکس دیشب رو روی پوست و ملحفه حس می‌کرد. آرش بیدار شد و لبخند زد. چایی درست کردن و رو تخت نشستن. قبل از رفتن سینا، یه بوسه طولانی‌تر از دیشب رو لب هم گذاشتن. سینا که از در خارج می‌شد، هنوز طعم دهن آرش و حس پر بودن داخلش رو یادش بود.

نوشته: داریوش

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
226001
شب بارونی بعد از کلاس

۲۴ مهر ۱۴۰۵

گی

Aa

➕100%➖

سینا و آرش هر دو بیست‌ویک ساله بودن. سینا لاغر و قدبلند بود با موهای کوتاه مشکی و پوست روشن. آرش کمی پهن‌تر و عضلانی‌تر، با موهای قهوه‌ای که همیشه کمی ریخته بود روی پیشانی. تو کلاس زبان با هم آشنا شدن و کم‌کم از روی جزوه و لغت به حرف زدن در مورد فیلم و موسیقی و تنهایی رسیدن.
یه پنجشنبه شب بعد از کلاس بارون می‌اومد. آرش چتر نداشت. سینا چترشو باز کرد و گفتن با هم برن. تو راه آرش گفت هم‌اتاقی‌ش رفته سفر و خونه خلوته. سینا کمی مکث کرد و بعد گفت برن خونه آرش یه چایی بخورن.
خونه آرش کوچیک و مرتب بود. چایی که آوردن، رو مبل نشستن. حرف زدن آروم بود. بعد آرش لیوانش رو گذاشت و بدنش چرخید به سمت سینا. آروم پرسید: «می‌تونم ببوسمت؟» سینا سرشو تکون داد.
بوسه اول کوتاه بود. دومین بوسه عمیق‌تر شد. زبان آرش آروم اومد تو دهن سینا و طعم چایی و لب‌های گرم رو مخلوط کرد. دست آرش رفت زیر تی‌شرت سینا و کف دستش کشید روی پوست شکم و سینه. سینا نفسش تند شد. تی‌شرت‌ها رو درآوردن. آرش خم شد و نوک سینه سینا رو آروم لیس زد، بعد با لب‌هاش کشید. سینا سرش رو عقب برد و چشم‌هاشو بست.
شلوارها رو هم باز کردن. فقط شورت مونده بود. آرش دستش رو گذاشت روی برآمدگی شورت سینا و آروم فشار داد و مالید. سینا هم همین کار رو کرد. هر دو سخت بودن و پارچه شورت کمی خیس شده بود.
آرش بلند شد و دست سینا رو گرفت. رفتن اتاق خواب. چراغ کنار تخت رو کم‌نور کردن. رو تخت دراز کشیدن. آرش شورت سینا رو پایین کشید. آلت سینا بیرون اومد، متوسط، کمی خمیده و کاملاً سفت. آرش چند ثانیه نگاهش کرد، بعد خم شد.
اول فقط نوکشو بوسید. لب‌هاش رو دور سرش گذاشت و آروم مکید. زبانش رو چرخوند دور شیار زیر سر. سینا ناله آرومی از ته گلو درآورد و دستش رو گذاشت روی موهای آرش. آرش آروم‌آروم بیشتر تو دهنش برد. گرمای دهن و رطوبت زبان دور آلت سینا پیچیده بود. هر بار که پایین می‌رفت، لب‌هاش محکم‌تر می‌شد و وقتی بالا می‌اومد، زبانش از زیر می‌کشید. گاهی نوک زبانش رو می‌ذاشت روی سوراخ نوک و فشار آرومی می‌داد. سینا پاشو کمی بازتر کرد و لگن‌ش رو آروم بالا آورد. آرش با دست آزادش بیضه‌های سینا رو آروم می‌مالید و می‌فشرد. صدای خیس مکیدن تو اتاق می‌اومد. سینا نفس‌هاش کوتاه شده بود و چند بار گفت: «آره… همین‌جوری…»
بعد از چند دقیقه آرش سرش رو بالا آورد، لب‌هاش براق بود. سینا هم خم شد و شورت آرش رو درآورد. آلت آرش کلفت‌تر و کمی بلندتر بود. سینا اول فقط نوکشو لیس زد، طعم کمی شور و پوست گرم. بعد لب‌هاش رو باز کرد و آروم داخل برد. سعی کرد عمیق‌تر بره، ولی گهگاهی خفه می‌شد و عقب می‌کشید. آرش دستش رو گذاشت پشت سر سینا، ولی فشار نداد، فقط انگشتاش رو تو موهاش فرو کرد و آروم نوازش کرد. سینا با دستش پایه آلت رو می‌گرفت و همزمان با دهنش بالا پایین می‌کرد. زبانش رو از زیر می‌کشید و گاهی نوکشو محکم‌تر می‌مکید. آرش چشم‌هاشو بسته بود و از ته گلو ناله می‌کرد: «سینا… خیلی خوبه…»
بعد از مدتی آرش آروم سینا رو عقب کشید و گفت: «بیا برگرد.» سینا رو شکم خوابید، سرش رو روی بالش گذاشت و پاشو کمی باز کرد. آرش از کشو لوبریکانت درآورد. کمی روی انگشتاش ریخت و آروم یه انگشت رو وارد سینا کرد. سینا نفسش رو بیرون داد. انگشت دوم هم اضافه شد. آرش آروم انگشتاش رو خم می‌کرد و نقطه حساس داخل رو پیدا کرد و فشار می‌داد. سینا کمرش رو کمی بالا آورد و ناله کرد.
بعد آرش خودش رو نزدیک کرد. نوک آلتر رو که با لوبریکانت خیس کرده بود گذاشت و آروم فشار داد. سرش وارد شد. سینا دستاش رو مشت کرد رو ملحفه و نفس عمیقی کشید. آرش خیلی آروم جلو رفت، سانت‌به‌سانت، تا کامل داخل شد. گرمای تنگ و نرم سینا دور آلترش پیچیده بود. چند ثانیه همون‌جا موند تا سینا عادت کنه.
بعد خیلی آروم شروع به حرکت کرد. بیرون می‌کشید تا فقط سرش بمونه و دوباره آروم تا ته فرو می‌رفت. هر بار که کامل داخل می‌شد، لگن‌ش به باسن سینا می‌خورد و صدای خیس پوست به پوست می‌اومد. سینا ناله‌هاش بلندتر شده بود. آرش دستش رو برد زیر شکم سینا و آلتر سفتش رو گرفت و همزمان با حرکت خودش بالا پایین کرد. سینا گفت: «عمیق‌تر… آروم…» آرش سرعتش رو کمی بیشتر کرد، ولی همچنان کنترل‌شده. هر فرو رفتن عمیق‌تر و محکم‌تر می‌شد. عرق روی کمر و بین تیغه‌های کتف سینا نشسته بود. آرش خم شد و گردن و شونه سینا رو می‌بوسید و گاهی آروم گاز می‌گرفت.
سینا اول به اوج رسید. بدنش سفت شد، عضلات داخلش دور آلت آرش منقبض شد و روی دست آرش خالی کرد. ناله‌ش بلند و لرزون بود. آرش چند حرکت عمیق دیگه کرد و بعد خودش هم اومد. موج گرما از پایین شکمش بالا اومد و کامل داخل سینا خالی شد. چند ثانیه همون‌جا موند، نفس‌نفس می‌زد و پیشانی‌ش رو گذاشت روی کمر سینا.
222000
گفتم خودت میخواری بعد چشماشو باز کرد و گفت چرا انقدر ناز داری تو گفتم آخه دوست نداشتم این اتفاق بیفته گفت ولی من دوست دارم بیفته لبامون گره خورد به هم چقدر طعم لباش لذت بخش بود چقدر حال میداد با سینه هاش بازی میکردم دیگه برام مهم نبود اگر کسی در و باز میکرد چون واقعا رد داده بودم نه فقط من مهسا هم همینطور همینطور که مست شهوت بودیم نفهمیدم که شلوار و شورت همو از تن هم دروآرودیم بعد بلند شد نشست یه نگاه به کیر من کرد گفت وای چه خوش فرم و تمیزه راست میگفت من کیرم خیلی خوش فرم و تمیزه چون همیشه لیزر میرم بدنم اصلا مو نداره بعد سرشو برد سمت کیرم و گفت من تا حالا کیر هیچ پسری رو نخوردم ولی مال تو وسوسه انگیزه شروع کرد خوردن چقدر حال میداد من هم بیکار نموندم با دست چپم با کوسش بازی میکردم خیلی بی صدا داشتیم بهم حال میدادیم بعد از چند مین خوردن رو به من کرد گفت باید منو بسازی گفتم پرده داری گفت آره گفتم پس چجوری گفت از کون بعد خوابید به پهلو من هم کنارش خوابیدم پاشو انداختم روی پاهام آروم کیرم و گزاشتم دمه سوراخ کونش خیلی آروم فرو کردم تو با دستاش جلوی دهنشو گرفته بود و چشماشو بسته بود سره کلاهک کیرم رفته بود تو که گفت صبر کن تا جا باز کنه چند ثانیه نگه داشتم که خودش شروع کرد عقب جلو کردن منم همزمان موقع کردن گردنشو لیس میزدم گوششو میخوردم با سینه هاش بازی میکردم وای چه صحنه ای که یکدفعه درآورد دراز کشید حالت فرغونی پاهاشو انداختم روی شونه هام شروع کردم تلمبه زدن که دیدم صداش زیاده پتوی خودمو مهسارو کشیدم رومون شروع کردم ده بزن تو حین زدن مهسا هم کوسشو میمالید که با دست راستش سر مو کشید جلو در گوشم گفت نزدیکم تو چی گفتم منم همینطور گفتم کجات بریزم گفت بریز تو کونم این حرف و که زد انگار یک انرژی از نوک پا جمع شد تا زیر خایه هام بعد با فشار خالی کردم تو کونش اون هم همزمان با من شد بعد روش چند دقیقه افتادم یه مقدار لب گرفتم و بعد بلند شد رفت دستشویی بعد رفتن اون من هم حالم خوب بود هم عذاب وجدان داشتم دوست داشتم ببینم واکنش مهسا وقتی میاد تو چی هست که دیدم اومد تو و درو دوباره بست جلو آینه خودشو مرتب کرد و اومد سمتم لبمو بوسید گفت هیچ وقت اینجوری بهم سکس نچسبیده بود گفتم پشیمون نیستی گفت نه تازه از این به بعد بیشتر باهات کار دارم بعد شب بخیر گفتیم و خوابیدیم این
بود کل ماجرا البته این رو هم بگم که بعد این ماجرا از طریق مهسا من کوس های خیلی زیادی کردم از جمله مادرش و بقیه اقوام که بعدا میگم براتون ببخشید اگر طولانی شد خواستم با جزییات بگم که عمق داستان رو کاملا متوجه بشید

نوشته: محمد

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
214000
بود تا اینکه دیدم گوشیشو قفل کرد و گزاشت کنار چرخید رو به من قشنگ داشتم نگاش میکردم اونم نمیدونم به کجا نگاه میکرد بعد چشماشو یک مرتبه بست که درب اتاق باز شد و مامانش اومد و گفت عه مهسا چرا اینجا خوابیدی زشته الان زن داداشم ببینه دیدی که چقدر حرف در بیار هستند بلند شو برو اونور اتاق بخواب که مهسا عصبی شد و گفت مامان ول کن حالا خوبه انقدر به محمد اعتماد دارید حرف اونم برام اهمیت نداره و بعد پتو رو کشید رو سرش و خوابید خلاصه یه نیم ساعتی من دستم تو شورتم بود کیرم و میمالیدم پیش آبم همینطور میومد و شورتمو خیس کرده بود دلم میخواست برم دستشویی یه جق بزنم اما ترسیدم برم بعد بگن تو برو اونجا بخواب و جامو عوض کنن و نتونم پیش مهسا بخوابم تو همین فکر ها بودم دیدم صدای نفس های مهسا یه جوری حالت خروپف هست گفتم این خوابه خوابه گفتم بزار امتحان کنم زدم به بالشش گفتم مهسا مهسا مهسا بعد بیدار شد و گفت هوم گفت نمیزاری بخوابم سر تو جابجا کن که اونم گفت ببخشید دوباره در جا خوابید پشتشو کرد به من نیمی از پنو با چرخیدنش از کونش رفت کنار
خدایا حالا چیکار کنم تا به حال هم خیانت به زنم نکرده بودم نمیدونم این امتحان بود چی بود اما واقعا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم دست چپم ناخودآگاه آروم آروم رفت روی لپ کونش خیلی استرس داشتم دست راست من تو شرتم بود و داشتم فقط میمالیدمش اروم آروم کونش و نوازش کردم چقدر نرم چقدر حس خوب سرعتم رو بیشتر کردم پنو رو بیشتر زدم کنار و تیشرتشو دادم بالا آروم دست رو پوست نرم و سفیدش کشیدم ترسیدم یه حسی میگفت ادامه بده یک حسی میگفت نکن ارزش نداره اما وقت شهوت بزنه بالا نمیتونی کنترلش کنی دستم رو آروم از روی پوست کمرش بردم داخل شلوار یه جوری وارد کردم که از زیر شورت به راحتی رد شد و کاملا دست روی کونش بود نفسم بالا نمیومد هر لحظه ممکن بود یکی بیاد توی اتاق اما گفتم هر چی باداباد
دست چپم و در آوردم و چرخیدم به پهلو دست راستم و کردم تو شلوارش آروم آروم میمالیدمش خیلی حس خوبی بود تا اینکه دیدم یه تکونی خورد و پای راستشو تا کرد به سمت بالا نمیدونم از قصد این کارو کرد که من به راحتی بتونم کوسشو لمس کنم یا اینکه شاید هم از قصد نبود باز دستمو کردم تو و راحت رسید به کوسش
وای چه نرم
چه تمیز
چه خوش فرم
در حین بازی کردن دیدم داره آروم آروم خیس میشه
[9/19/2026 9:54 AM] M: با انگشت فاکم روی شیار کوسش یک مقدار بالا پایین کردم تا قشنگ انگشتم خیس بشه بعد از چند بار این کارو کردن دیدم یه نفس عمیق کشید فهمیدم دیگه بیداره صورتم و بردم سمت گوشش آروم گفتم در گوشش (خیلی تو کفتم مهسا) نمیدونم چیشد که این حرف و زدم انگار کنترلم دست خودم نبود با گفتن این حرف مهسا خودکار کون خوش فرمشو گرد کرد بعد یه قوص جذابی داد به بدنش قشنگ میشد این صحنه رو فقط ببینی و جق زد خدای من چه صحنه ای تو همون حین اومدم شلوارشو بکشم پایین گفتم این کار خیلی بگاییه باید صبر کنم تا برق و خاموش کنن خانواده بعد این بدن و فتح کنم اما از طرفی هم گفتم شاید با معطل کردن این کار هر لحظه مهسا پشیمون بشه مونده بودم تو دوراهی که بک مرتبه دستگیره در اتاق به صدا درومد در عرض چند ثانیه روی خودمو و مهسا رو کشیدم و خودمو زدم بخواب کسی که اومده بود تو اتاق خواب زندایی مهسا بود که اومده بود بالش و پتو برداره برای بقیه بعد از چند دیقه مامانم اومد و گفت خوب اگر جا نمیشیم من همینجا پایین پای محمد میخوابم (با خودم گفتم نه مامان توروخدا برو بیرون) که یک مرتبه زندایی مهسا گفت نه بابا جا میشیم مردا هم تو پذیرایی میخوابن بعد رفتن بیرون ولی در نبستن اعصابم تخمی شد گوشی مو زیر پتو روشن کردم دنبال شماره مهسا بودم دیدم ندارمش خیلی عصبی شدم مونده بودم چکار کنم به بهونه دستشویی برم بعد بیام در و ببندم خیلی ضایع میشد تا اینکه دیدم مهسا کلشو از زیر پتو آورد بیرون و یک دفعه داد زد مامان . مامان (منو میگی چند تا سکده کردم گفتم شاید میخواد همه چی و بگه ریدم به خودم) که دیدم زنداییم اومد گفت چته گفت مگه نمیبینید من خوابم چرا در و نبستی من بد خواب بشم سر درد میگیرم بعد زنداییم گفت خیه خوب داد نزن محمد خوابیده بعد درو بست و دراز کشید من که هنوز تو شکه بودم سرمو از زیر پتو آوردم بیرون دیدم مهسا تو همون پوزیشن شده پتو روش نیست ضربانم روی هزار بود کیرم خوابیده بود جرعت نمیکردم برم سمتش تو همون فاصله یک پیام از خانمم اومد که نوشت بیداری گلم من و میگی یه جوری عذاب وجدان گرفتم که نگو گفتم آره گلم بیدارم یه مقدار باهاش چت کردم و بعد شب بخیر گفتیم و گوشی و گزاشتم کنار کون مهسا با همون فرم هنوز رو به روم بود مونده بودم چکار کنم ساعت تقریبا داشت 2 میشد دو ساعت دیگه هم باید راه میفتادیم تو همین فکر ها بودم که دیدم باز یه ذره کونشو داد عقب دیگه دل و زدم به دریا رفتم چسبوندم بهش دست راستمو گزاشتم روی سینش و صورتمو بردم در گوشش
204000
مهسا ، آغاز ماجراهای من

۲۴ مهر ۱۴۰۵

خانوادگی

Aa

➕100%➖

با سلام به همه شهوانی های عزیزم
این داستانی که میخوام براتون بنویسم یک داستان کاملا واقعی هست که در سال 1402 برام اتفاق افتاد
من متاهلم و یک زندگی خوب و عاشقانه با همسرم دارم که همه چی خیلی خوب جلو میره .
مثلا همه چی مرتب و منظم هست سکس هامون هر دو یا سه روز انجام میشه با تنوع های خاص و البته باید بگم من از همسرم خیلی هات تر هستم و جدا از سکس روزانه یک الی دو بار خودارضایی میکنم حالا یا با فیلم یا با خوندن داستان و اینم بگم همونقدر که عاشق سکسم همونقدر هم عاشق خودارضایی هستم و دوسش دارم این کار رو
بریم سره اصل داستان
ما در اطراف تهران زندگی میکنیم سال 402 تو هوای نسبتا سرد زمستانی تو برج 10 ساعت 6 صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم و بابام زنگ زده بهم تا بگه شوهر عمت فوت کرده باید بریم و ناراحت شدیم از این ماجرا قرار شد ساعت 8 صبح من برم دنبال گدر و مادرم تا حرکت کنیم به سمت اراک چون مراسم تو اراک بود در حین حرکت بودیم که گوشیم زنگ خورد و داییم بود گفت محمد جان جا داری گفتم چطور گفت من نمیتونم بیام سمت ولایت میتونی برگشتنی زن و بچه منو با خودت برگردونی منم گفتم چشم خلاصه ما رفتیم و 3 روز اونجا بودیم و بعد از اراک حرکت کردیم رفتیم به سمت لرستان و شب رو خونه داداش زنداییم موندیم و قرار شد صبح حرکت کنیم ساعت 4 صبحمن وقتی که شام و خوردم انقدر این چند مدت نخوابیده بودم رفتم تو یکی از اتاق ها و خوابیدم البته با هماهنگی زنداییم و قتی سرمو روی بالش گزاشتم از خستگی زیاد نمیدونم چجوری خوابم برد و بعد از تقریبا یک ساعت دیدم مادر و زنداییم بالای سر من دارن پچ پچ میکنن و میگن محمد و دیگه بیدار نکن بزار همینجا بخوابه مردا هم تو پذیرایی میخوابن و من با این حرف ها باز خوابم برد که دختر داییم گفت مامان من میخوام برم حموم که زنداییم گفت خوب بزار فردا خونه خودمون برو و بعد دختر داییم گفت نه من موهام چربه خوابم نمیبره بعد مامانم گفت خوب برو ولی زود بیا که صبح میخوایم بریم خواب نمونی

خلاصه من تو عالم خواب بودم دیدم یک هاله نور خورد به صورتم و صدای باز شدن یک در رو شنیدم چشمامو یک خورده باز کردم دیدم مهسا رفت داخل حموم و در بست و بعد از چند دقیقه در و باز کرد و لباس زیر هاشو انداخت بیرون با صدای خیلی آرومی گفت مامان مامان بعد مامانش اومد گفت چیه گفت این شورت و سوتینمو بنداز ماشین که زنداییم گفت مهسا خجالت بکش مگه نمیبینی محمد اینجا خوابه بعد مهسا گفت بابا این انقدر خستست که بگوزی هم بیدار نمیشه بعد در و بست زندایی اومد و لباساشو برد و زیر لب یه غری زد که نفهمیدم چی گفت بعد رفت
من ناراحت از اینکه ای کاش لباس زیراش اینجا بود تا میتونستم باهاش یه دست جق بزنم و از این حرف ها که به فکرم رسید به جای لباس بزار یه فکر بهتر بکنم خودم رو بردم زیر پتو و یه ذره پتو رو دادم بالا تا بتونم قشنگ وقتی اومد بیرون ببینمش کیرم سیخ سیخ شده بود و تو حال خودم بودم که یک دفعه شیر آب بسته شد و در باز شد ضربان قلبم تند تند میزد چشام فقط به در بود که دیدم یه دست اومد بیرون از روی دیوار یه حوله برداشت و بعد برد تو گفتم ای محمد توهم شانس نداری که دیدم اومد بیرون حوله تمام بالا تنه و نیمه از پایین تنه رو پوشونده بود گفتم ریدم تو بختت محمد که یک مرتبه نگاه من کرد دید من کلا زیر پتو هستم بعد آروم گفت تو که خوابی درم بستست بزار لوسیون بدنمو بزنم بعد چرخید رو به آینه از روی میز لوسین و برداشت درش باز کرد یک مرتبه دیدم حوله افتاد روی زمین خدای من چه لعبتی چه فرشته ای بدن روی دستش ندیدم همیشه فکر میکردم روی دست بدن زنم بدنی نیست اما این یه سور به زن من زده بود قد 170 کون خوش فرم سینه هاشو نمیتونستم ببینم چون پشتش به من رنگ بدن سفید اصلا انگار خدا این دختر و با ناز وزیبایی آفریده همینطور که محو بدنش شدم دیدم خم شد و ساق پاشو لوسین بزنه دیدم یه کوس صورتی با یه سوراخ کون صورتی افتاد بیرون داشتم واقعا سکده میکردم چقدر خوش فرم چقدر عالی بود این بدن که یک مرتبه برگشت و کونشو کرد سمت آینه خدای من سینه هاش عالی بودن 75 زیبا اصلا انگار همش خواب بود دوست داشتم بلند شم و جرش بدم اما میترسیدم آخه تو فامیل رو اسمم قسم میخورن به خاطره همین هیچی نگفتم و فقط نگاه کردم و مهسا خیلی آروم لباساشو پوشید رفت بیرون تو این حال و هوای حشری بودم گفتم الان جق نزنم میمیرم که دیدم از تو حال میگه پس من میرم همین اتاق میخوابم شما میخواید بیدار بمونید من خوابم میاد و اومد تو اتاق و در و بست دوباره رفت جلو آینه چند دیقه با صورتش ور رفت و بعد اومد عقب خودش و نگاه کرد تو آینه گفت حیف این اندام که کسی نیستش لمسم کنه من پشمام ریخت بعد اومد رختخوابشو با فاصله 40 سانتی من انداخت و چراغ حموم و خاموش کرد رفت زیر پتو همش چشمام بهش بود واقعا حشرم روی هزار
202000
دروغ نگم بهتون اون لحظه فقط دلم میخواست کیر کلفتشو یک جا بکنه تو کونم تا شهوتم به درد تبدیل بشه ولی نه من از کیرش سیر میشدم نه اون از سوراخم دل میکند.
ربع ساعتی گذشت بهش گفتم چیزی خوردی که اینقدر طول کشیده با ساک زدن من ابت هنوز نیومده گفت تاخیری خوردم تا بیشتر باهم باشیم و زودی تموم نکنیم
گفتم کار خوبی کردی،بلند شدم و به شکم خوابیدم رو زمین و یه بالشت گذاشتم زیر شکمم تا قشنگ بیاد بالا و لای کونم از هم باز بشه.
یه تف غلیظ انداخت رو سوراخم و انگشتشو کرد تو کونم و دو سه بار چرخوند و بالا پایین کرد
کاندوم رو از جیب شلوارش درآورد و کشید رو کیرش و یه خورده از ته قوطی وازلین رو برداشت زد به کیرش و گذاشت رو سوراخم گفتم یواش بکنی سامان گفت حواسم هست تو فقط شل بگیر و آروم باش
سر کیرشو با یه فشار کوچولو وارد سوراخم کرد و نمیدونم چرا من کونمو بیشتر دادم بالا تا کیرش بیشتر بره داخلم
با این کارم فهمید خیلی حشریم و شروع به تلمبه زدن کرد…اولش اروم میزد تا خایه جا کنه تو سوراخم ولی بعدش دید منم دارم باهاش همکاری میکنم و خودم به بدنش میزنم تا بیشتر بره داخل،تلمبه هاش سنگین و محکم شد.
تو اون حالت فقط میتونستم عوم عوم کنم،دهنمو باز میکردم داد میزدم که هرکی تو مجتمع بود می فهمید یه نفر اینجا داره جر میخوره.
خلاصه بعد ربع ساعت ۲۰دقیقه که قشنگ منو گایید گفت به پهلو بچرخ تا اونجوری بکنمت منم به پهلو شدم و اومد پشتم و سریع کیرش و کرد تو کونم و به تلمبه زدنش ادامه داد،من به ارضا شدن نزدیک شده بودم و داشتم حال میکردم که یهو صورتمو چرخوند طرف خودش و لب تو لب شدیم و تا دست گرفت به کیرم ابم ریخت بیرون،اونم تلمبه هاش سریع تر شده بودن و کونمو چنگ میزد و اه و اوه میکرد ولی من تا ابم میاد دیگه از حس میرم،فقط داشتم تحمل میکردم تا این ابش بیاد و تمومش کنیم
بعد ۲ ۳دقیقه کردن گفت ساک میزنی؟پیش خودم گفتم این کار نکنم الان اون ضدحال میخوره و بهتره همراهیش کنم تا اینکه بگم نه و حالی ندارم دیگه قبول کردم.
کاندومو در آورد از روی کیرش و داد به دهنم یه جوری براش میخوردم که بعد از چند ثانیه تو دهنم ارضا شد و کشیدش بیرون و یه خورده از آبش ریخت رو صورتم و دور دهنم(من تا حالا اب خودم و دوستم خوردم که بدم نیاد کسی ابشو بریزه دهنم)قورتش دادم پایین میخواستم دور دهنمو پاک کنم که صورتمو نزدیک خودش کرد و دوباره لب بازیمون شروع شد هرچی آب دور دهنم و صورتم بود رو جمع کرد تو دهنش و با همون آبی که تو دهنش بود از هم لب میگرفتیم؛از این کارش خوشم اومده بود بیشتر با این کارش به دلم نشست.
ازش دلیل این کار رو پرسیدم گفت خودمم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست اینکارو با تو بکنم تا با کس دیگه ای.
کارمون تموم شد گفتم می خوای بری حموم گفت نه تو خونمون کسی نیست قراره مهمون برامون بیاد زودی میرم که همونجا برم حموم ضایع نباشه
ساعت ۷:۴۵ بود که موقع خداحافظی دوباره از هم لب گرفتیم و گفت هر وقت خونتون خالی شد یا خونمون خالی شد برنامه بریزیم که دوباره سکس کنیم و قبول کردیم.
ببخشید که یکم طولانی شد نمیخواستم کم و کسری چیزی داشته باشه
اگه از نوشتنم لذت نبردین خواهش فحش و حرف ناسزا نزنین
عاشقتونم
نوشته: محمد

نوشته: محمد

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
204000
عشق و حال با دوستم

۲۳ مهر ۱۴۰۵

گیبیغیرتی

Aa

➕100%➖

سلام به همه شهوانی های عزیز
این داستان گیِ و شاید هم سلیقه خیلیا از بچه های سایت نباشه
کاملا واقعی است و ساخته ذهن یک آدم جقی و بدبخت نیست.
داستان یا خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مال دو هفته پیشه یعنی۲۲/۰۳/۱۴۰۳ و از اسم های مستعار استفاده میکنم
من بهرام ۲۳سالمه ۱۸۰ تا ۱۸۵ قدمه و ۹۰ وزنمه یه پسر سفید پوست، کون نرم و تپل و کیرم سایز ۱۳ ۱۴
داستان از اونجایی شروع میشه که آدم حشرش بزنه بالا دنبال این که خودشو خالی کنه
منم همین اتفاق برام افتاد و پیش خودم گفتم با دیدن سوپر و جق زدن شهوتمو کم کنم ولی برعکس اصلا کم نشد و در به در دنبال این بودم با یه نفر سکس کنم تا از شر این شهوت کیری فرار کنم
گوشیمو برداشتم رفتم تو تلگرام، دونه دونه مخاطبین تلگراممو چک میکردم تا ببینم با کی میتونم راحت تر صحبت کنم تا باهم سکس داشته باشیم
چشمم به اسم دوستم که چندسال پیش باهاش یه مرتبه اونم تو حالو هوای مستی سکس داشتیم، خورد.
دوستم اسمش سامان و ۲۱سالشه ۱۶۰ ۱۷۰ قدشه و وزن کمی دارد(جثه‌ش لاغره)اونم مثل خودم سفید و بوره ولی بر عکس من کیرش بزرگتر بود حدود ۱۷ ۱۸سانت و از بس کیرش سفیده که مویرگ های کیرش معلومه
پیامش دادم که سلام چطوری خوبی و از این حرفا،اونم با خوشرویی جوابم داد.
خاطره ای رو که باهاش داشتم رو بهش گفتم شاید جرقه ای باشه برای سکس دوباره که همینجورم شد
خلاصه من گفتم که یادش بخیر چه روزی بود چه کارهایی که نکردیم تو مستی چقدر باهم لب و لوچه گرفتیم و آخرش هم که نگم هم تو حال کردی هم من
گفت اره یادش بخیر چطور میشه که برگردیم به همون موقع تا دوباره اون اتفاقای قشنگ رو انجام بدیم
گفتم اگه تو پایه هستی و دلت میخواد بیا دوباره انجامش میدیم!!!
گفت جدی راست میگی یعنی میشه؟ گفتم آره میشه چرا نشه
گفت کجایی و چیکار میکنی میتونی مکان جور کنی؟
گفتم اره میتونم عصر بهت پیام میدم و خداحافظی کردیم
همون موقع رفتم حموم که خودمو شیو کنم
بدن پرمویی ندارم ولی هر یک ماه کلا خودمو شیو میکنم
اون روز هم فقط کونمو شیو کردم و قشنگ تر بشه و شاید با دیدنش حشری تر بشه.
کارمو انجام دادم اومد بیرون و یکی دوساعت استراحت کردم ولی شهوت اذیتم کرده بود با اینکه میدونستم قراره سکس کنم داشت دیوونم میکرد؛نتونستم تحمل کنم، بهش ساعت حدودا ۴ یا ۵ بعدازظهر بود که زنگ زدم گفتم میایی الان؟
اونم گفت منتظر زنگت بودم که خودمو سریع برسونم الان میام
منم زود رفتم دستشویی خودمو تخلیه کنم
شلنگ رو خورده وارد سوراخش کردم که با فشار اب هرچی تو روده و سوراخم هسته رو خالی کنم.
بعد از ربع ساعت زنگم زد که اومدم پایین مجتمع‌تونم
ایفونو براش زدم که خودش بیاد بالا
منم شلوارک پوشیده بودم بدون شورت با یه تیشرت لش
اومد بالا در واحد رو براش باز کردم تا همو دیدیم با خنده سلام و احوال پرسی کردیم و همو بوسیدیم(بوس معمولی)
چند دقیقه ای از حال هم خبردار شدیم که تو این مدت چه کارا میکردیم و براش شربت اوردم خورد تا خنک شه.
گفت فیلم بزار ببینیم یه خورده حالمون عوض شه منم فهمیدم میخواد سوپر ببینه که یه جورایی حشرش بره بالاتر
رو تلویزیون خونمون فلش گذاشته بودم که توش پر بود از فیلم سوپر( انال سکس و گی پورن) یکی رو پخش کردم تا دید سوپر گذاشتم گفت میخوای زود تر شیطونی کنیم ولی همین فیلما منظورم بود تا ببینیم افرین خیلی باهوشی
(دیگه همه میدونن که وقتی قرار،قرارِ سکسه باید فیلم صحنه دار و اکشن ببینیم)
بعد از گذشت چند ثانیه دیدم دست گذاشته رو شورتش داره کیرشو میماله، تمام تمرکزش رو فیلم بود که زد به سرم خودم استارت کارو بزنم
دستمو یواش یواش بردم رو کیرش و شروع به مالوندنش کردم،اونم منو حرکات دستم که رو کیرش بالا پایین میشد نگاه میکرد.
رفتم نزدیک ترش که ببینم بازم پایه لب بازی هست یا نه که دیدم خودش سرمو گرفت و لباشو محکم کوبوند رو لبام و شروع به خوردن لب و زبون های هم شدیم اون لب و زبونمو میمکید، منم از اونو.
پیشنهاد 69 رو دادم که اینجور کیر همدیگه رو بخوریم.
هرچی داشتیم و نداشتیم رو از تنمون در اوردیم و لخت مادر زاد کنار هم بودیم.
بهم گفت من میخوابم تو بخواب روی من که هم بخورم برات هم کونتو بمالم اخه دلم براش تنگ شده،قبول کردم.
خوابید منم داگی زانوهامو گذاشتم دو طرف سرش و یخورده کونمو دادم بالا تا کیرم رو لبای خوشگل سرخ رنگش تنظیم شه،شروع کردم به خوردن کیرش،یجوری میخوردم که ساک زدنم صدا دار شده بود مثل ملچ ملوچ اونم چند ثانیه کیرمو میخورد چند ثانیه سوراخمو انگشت شصتشو میمالید به سوراخم.
199001
تمام توضیحاتش براتون میاد اگر به چشم ندیدید به این معنی نیست که وجود نداره و دروغیه)چرخیدم از روش رفتم کنار و دراز کشیدم و نفس نفس میزدم، بلندشد و امد کنارم دراز کشیدو منو رو پهلو خوابوند(پاهام جفت سرش بودن)، با ملایمت وبدون عجله یکی یکی سینه هامو میزاشت دهنش و مک میزد مثل یه نوازد میخورد و نرم فشارشون میداد، چنددقیقه ای خورد که باز شهوت و جون دوباره توی بدنم پیچید که دستمو لای موهاش حرکت دادم،گازی از نوک سینه ام گرفت که آهی کشیدم و اون سینه امو ول کردو امد بالاتر و باز لبامو شکار کرد و حین لب بازی چرخوندتمو امد رومو پاهامو باز کرد،لبامو ول کردو کمرشو صاف کرد پاهامو داد بالا و دستشو کشید لای چاک کصم تا سوراخم و گفت:خودش دریاچه ای از آبه هیچی لازم نداره بعد کیرشو که توی دستش بود چندبار ضربه ای آروم زد روی چاکم و باکمی مالش بین چاکم برای خیس کردنش آروم سرشو کرد داخل، لرزیدم و ناله ای کردم، یذره یذره تا ته کردش داخلم ناله بلندی کردم و کمرشو چنگ زدم،بعد از ازدواجم فهمیدم که واژنم ارتجاعی بوده و حتی وقتی چندساعت سکس نداشته باشم کاملا تنگ میشه الانم 4_5روز کلا سکس نداشتم، چندلحظه صبرکرد جا وا کنم که گفت:خدا لعنتم کنه که خودمو ازاین نعمت محروم کردم،چرا اینقدر تنگی آخه؟نکنه شوهرت دودولش هسته خرماست؟نیشخندی زدم و گفتم:اتفاقا کیرش شاه کیره،من ارتجاعیم(میدونه ارتجاعی یعنی چی و چه مدلیه)چشماش گرد شدو بدنش متوقف شد با صدای کمی بلند گفت:ناموسا؟بگو جانه احسان؟خندیدم و گفتم:به جونه احسان،یکی زد رو پیشونی خودش و گفت:یعنی الکی الکی ما یکسالو به چوخ دادیم؟بخاطر هیچوپوچ سکس نکردیم؟ روزگار تخمیو نگاه تو، این بدن، این کص تنگ باید مال من میبودی که شبوروز جرت میدادم بعد از اتمام حرفش نزاشت من چیزی بگمو خم شد روم یه دستشو دور گردنم پیچید و دستش دیگش رونمو چنگ زدو تلمبه های وحشیانه سنگینشو شروع کرد،لباش رو لبام بودنشو همزمان میکوبید داخلم،کیرش کلفت بودو حس پارگی لذت بخشی داشتم عمیق تلمبه میزد و رو ابرا بودم کمرشو صاف کرد دوتا پاهامو داد بالا گذاشت رو شونش و تندتند میکوبید داخلم،خم شد که اینجوری پاهام بالاتر امدنو تلمبه هاش عمیق تر میرفت داخلم ناله هام خیلی بلندشده بودنو از کنترلم خارج،دستشو گذاشت رو دهنمو میکوبید تو کصم با دست دیگش نوک سینمو گرفتو فشارش داد،از شهوت زیاد اشک از چشمام میومدو ناله هام پشت دستش گم بودن، یدفعه ازم کشید بیرون و ارضا شد رو شکمم و بی اهمیت به ارضا شدنش دستامو گرفتو بلندم کرد رفتیم رو مبل، داگی شدم رو مبل و اون سرپا بود،بدون ملایمتی چیزی کیرشو گذاشت دم سوراخمو با یه فشار کلشو یجا کرد داخلم و موهامو چنگ دستش کردو کشیدشون تندتند تلمبه میزد که از شدت ضربه ها صدای برخورد کونم با بدنش تو خونه قاطی با ناله های جفتمون پیچیده بود خم شد روم سینه هامو چنگ زد اسپنک محکم میزد دوطرف کونم که مطمعن بودم کبود شدم دستشو پیچید دور گلوم و یذره کمرمو بلند کرد،شلق شلق میکوبید تو کصم و با دست ازادش سیلی میزد به سینه هام به صورتم و کونم بعد از چنددقیقه ازم دراوردو نشست رو مبل که بی معطلی رفتم و نشستم تو بغلشو با تنظیم کردن کیرش نشستم روش تا یذره از کیرش یواش یواش رفت داخلم یدفعه دو طرف بدنمو گرفتو با یه فشار تا ته فرستادش داخل،سینه هامو گذاشت دهنش و من روی کیرش سواری میکردم و موهاشو چنگ میزد بعد ازکمی گلومو چنگ زد و بدنمو ثابت نگهداشت و خودش شروع کرد تلمبه زدن، با این پوزیشن خیلی عمیق داخلم بود و تلمبه های سنگینش باعث می‌شد زیر دلم درد بگیره ولی اهمیتی برام نداشت یدفعه بدنم منقبض شدو لرزیدم که ثابت موند داخلم برای بار 4یا 5 ارضا شدمو باز تلمبه هاشو ازسر گرفت بعد از چنددقیقه همین مدلی تلمبه زدن یدفعه محکم بدنمو چفت خودش نگهداشتو داخلم ارضا شد....
نیم ساعتی از سکسمون رد میشد که طرفای 8 صبح بود که مامانم زنگ زد و خواست بدونه کجام که گفتم صبح زود با دوستم آمدم صبحانه بخوریم و خلاصه تا شب پیچوندمش و از طرفی فردا رفتنم به خونه و پیش شوهرمو انداختم برای 4_5روز بعد چون تمام بدنم کبود بود و نمیتونستم عمرا اینجوری برم،بعد از این کارا احسان رفت هم صبحونه خرید اورد هم قرص ضدبارداری و هم پماد برا کبودیام که البته قرص 6تا گرفته بود و میدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته که 6تا گرفته بود و بله ما تا روز آخری که اینجا بودم هرروز سکس کردیم،دوشب پشت سرهم میومد خونمون یواشکی تو اتاقم تا صبح چند دست سکس می کردیم و بعدش دم صبح میرفت ولی وقتی برگشتم تا الان که حدود 3 سال میگذره دیگه کوچکترین ارتباطی طبق خواسته من برقرارنشد،غیر از این جریانی که اتفاق افتاد دیگه خطایی نکردم و پامو کج نذاشتم درسته بعضی وقتا خیلی دلم هوای احسانو میکنه ولی دیگه با خودم شرط بستم که هیچ خطایی نکنم....

نوشته: سکسی لیدی




🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
199002
باهام میمونه، دلم ضعف رفت براش و بعد از کمی مکث آروم گفتم: الان حاضرمیشم دیوونه حشری،خندید و گفت: حشری؟ کیرم مثل سنگ شده لامصب داره دل دل میزنه برات، خندیدم و خدافظی کردم
سریع بلندشدم آرایش خوشگلی کردم چون لباس سکسی خاصی باهام نبود دیگه مجبوری یه ست سوتین و شرت مشکی همراهم بود که بدنبود یذره تور قاطی طرحش داشت رو پوشیدم یه تاپ بندی سفید لگ مشکی براق و یه پیرهن مردونه مشکی و شالمم دور گردنم انداختم پیامش امد که گفت رسیده جلو دره و تازه ساعتو دیدم که 5صبحه،یواش از اتاق زدم بیرون و سرکی تو اتاق مامانم کشیدم که خوابه خواب بودو از خونه بی سروصدا زدم بیرون و تندی سوار ماشین شدم و گفتم:سلام حرکت کن، نگاه مشتاقش سرتاپاو صورتمو گذروند و با محبت زیادی گفت:سلام به روی ماهت چشم بریم و حرکت کرد، از استرس عذاب وجدان هیجان شهوت نمیدونم دلم پیچ میخورد و دستام یخ کرده بودن، دستشو گذاشت رو دستم که رو پام بودو بلندش کرد و بوسیدش،دلم قنج رفت از کارش و همینجوری تو سکوت با نوازش دستم گذشت که چنددقیقه بعد رسیدیم خونش که البته خونش طبقه بالای خونه مامانش اینا بود و حیاط مشترکی داشتن که راه پله از همونجا رد میشد، خیلی آروم با کلید درو باز کردو سرکی داخل حیاط کشید و اشاره کرد بیا، خیلی بی سروصدا وارد حیاط شدیم من تند رفتم سمت پله ها و اونم اروم درو بست پشت سرمن امد بالا،تا وارد ورودی خونه که حالت بالکن بود شدم، ایستادم دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس نفس زدم خندیدم و خواستم بچرخم سمتش چیزی بگم که دستاش دور بدنم پیچید و از پشت چسبید بهم همون حین یکم رفت جلوتر درو بازکردو شالمو از دور گردنم کشیدو پرت کرد داخل، همونجوری جلوی ورودی ایستاده بودیم چون کفش پامون بودو نزاشت بریم داخل بعد شروع کنه همونجا سفت چسبیده بود بهم و سرشو کرده بود تو گردنم زبون میکشیدو مک میزد با دستاش سینه هامو فشار میداد و من از شدت شهوت که قاطی با هیجانو استرس بود فقط لبامو گاز میگرفتم که صدام درنیاد و کونمو به کیرش فشارش میدادم و آروم بالا پایینش میکردمش که قشنگ مالیده بشه بهش بخاطر لگ چسبونی که پام بود شق شدنشو قشنگ احساس میکرد،صورتمو گرفتو کج کرد سمتش لبام لپام چونم رو بوسید و دراخر لبامو بین لباش قفل کرد زبونشو تو دهنم میچرخوند و همون حین دستش از کنار صورتم ورداشت و با دو دستش تاپمو زد بالا سوتینمم همینطور و نوک سینه هامو بین انگشتاش گرفتو فشار میداد،ناله بلندم بین لباش گم شد و بدنم لرزید، سینه هام حساس ترین نقطه بدنمه و فقط با خوردنشون میتونم ارضا بشم بخاطر همین خیلی حشری شدم و دیگه هیچی نمیخواستم غیر ازاینکه کیرشو بکنه داخلم،بعد چندثانیه یدفعه ازش فاصله گرفتم که جا خورد، سریع کفشامو کندم رفتم داخل کنار مبل کاناپه طورش ایستادم و گفتم:بیا اینجا، مانتومو دراوردم تاپو سوتینمو دراوردم چرخیدم و کمی خم شدم رو دسته مبل و با کلی ناز و عشوه شلوارمو از پام دراوردم و کون سفیدم و شرت نازک مشکیم صحنه قشنگی رو چیده بودن و اون همونجا با چشمایی که شهوت ازشون میبارید ایستاده بودو خیره به بدنم اب دهنشو قورت دادو امد داخل،بدنش می لرزید تا رسید بهم نشست رو مبل دست منم کشید نشوندتم تو بغلش،سینه هامو چنگ زد و بهم چسبوندشون تندتند نوکاشون لیس میزدو گاز میگرفت بین چاکشونو لیس میزد بعد یکی یکی میزاشتشون تو دهنش مثل نوازد تندتند مک میزدو میخوردشون،آه و نالم درامده بودو سعی میکردم صدامو کنترل کنم ولی سخت بود همون حین تیشرتشو چنگ زدم از تنش دراوردم،سینه هامو ول کردو دوباره لبامو به کام گرفت، دستاش رفتن پشت رو کونم، دوطرفشو میمالید و اسپنک های آرومی میزد،بعد از کمی لب بازی گفت بلندشو،از تو بغلش بلندشدم که بلندشدوخودش شلواروشرتشو دراورد و دراز کشید رو زمین وگفت: بیا اینجا، تعجب کردم و گفتم:مطمعنی؟ گفت:آره مثل سگ پشیمونم چرا مزه این کلوچه تپلیو تست نکردم، (تایمی که باهم بودیم چندبار گفتمش و اون همیشه میگفت دوس ندارم کار چندشیه)شرتمو دراوردم و چرخیدم و با کمی هیجان و لرزش بدنم پاهامو دوطرف سرش تنظیم کردم که خودش با دستاش فشاری به کمرم داد که افتادم رو کیرش و بعد از چند ثانیه کوتاه حرکت زبونشو روی خط کصم حس کردم آه بلندی کشیدم،برای جلوگیری از ناله هام کیرشو کردم تو دهنم و تندتند ساک میزدم،زبونشو بالا تا پایین چاکم میچرخوندو لیس میزد و بعد چنددقیقه یدفعه دهنشو قفل سوراخم کردو زبونشو فرستاد داخلم و دراورد چندبار اینو تکرار کرد که کیرشو از دهنم دراوردم آه بلندی کشیدم و بدنشو چنگ زدم که متوجه شد میخوام ارضا بشم دهنشو ثابت نگهداشت رو کصم،پاهام منقبض شدن بدنم لرزیدو پر فشار ارضا شدم، شدت شهوتمو این چندروزی که اینجا بودم سکس نداشتم باعث شده بود آبی که ازم خارج بشه کمی زیاد باشه ولی اون همشو خورد انگار اصلا بدشم نیومده بود(برای دوستانی که براشون سواله مگه زن میتونه موقعه ارضا بپاشه بیرون؟بله با یه سرچ ساده توی گوگل
197000
خیانتی که ارزششو داشت

۲۳ مهر ۱۴۰۵

زن شوهردارخیانت

Aa

➕100%➖

یه غروب پاییزی نسبتا سرد بود خونه مامانم بودم و بعد 4 روزی که اینجام و مراقبتش میکردم امروز حالش خیلی بهتر شده و قرار بود که دوروز دیگه وقتی کاملا از سلامتش مطمئن شدم برگردم سر خونه زندگیم،شوهرم حسابی بی تابی میکرد دلتنگم شده بود خونه ما یه شهر دیگه است فاصلش سه ساعت از خونه مامانم هستش و ازاونجایی که تنها خودمم و خواهرم که اونم کانادا درس میخونه و بابامم فوت کرده،تو هر شرایطی که باشه خودمو میرسونم به مامان بگذریم،
یکی از دوستای دبیرستانم از روی استوری من میدونست من اینجام و برای بار چندم تو این چند روز بهم زنگ زد که بیاد دنبالم بریم کافه و منم دیدم مامانم حالش بهتره قبول کردم،از ظاهرم بگم دختر کشیده و قدبلندی ام لاغرم ولی به واسطه کون برجسته ای که دارم و این سه سالی که ازدواج کردم سینه هام درشت تر شدن اندامم سکسی شده،چهره کاملا جنوبی و اینم بگم برعکس تصورات خیلیا اکثر ما جنوبی ها پوست به شدت سفیدی داریم، چشم و ابروی مشکی کشیده و لبایی که به واسطه کمی تزریق قلوه ای هستن،ساعت 6 بود که سوار ماشینش شدم و بعد از صحبت های معمول حرکت کرد....
وارد کافه شدیم که کافه قلیونی بود دراصل، نشستیم سفارشاتمون دادیم قلیون آوردن و من شروع کردم به چاق کردنش و حرف میزدیم، حین حرف زدن یدفعه دوستم که ساناز اسمشه و همسن خودم 26سالشه زد به بازوم و گفت:خیلی آروم تابلو نکنیا سمت راستتو نگاه کن ببین کی نشسته، همزمانی که دودو میدادم بیرون از دهنم چرخیدم سمت راست و دود که محومیشد چهره فرد واضح تر شد که دیدم دوست پسر سابقم نشسته تخت بغلی و معلوم بود زودتر منو دیده چون با لبخند کمرنگی زل زده بود بهم، صورتمو چرخوندمو دیگه نگاهش نکردم،تا طرفای 8 کافه بودیم و بعدش منو رسوند خونه و رفت خونشون، بعد از تعویض لباس آرایشمو پاک کردم و به شدت ذهنم مشغول بود، نمیدونم چرا یدفعه هوس این افتاده بود به سرم که بهش پیام بدم یجور دلتنگی قاطی هوس روزای گذشته،ما یکسال باهم بودیم و بعدش بخاطر اختلاف نظرواخلاقیاتمون کات کردیم به اونجایی نرسیدیم که سکس داشته باشیم و درحد لاسو بوسه پیش رفته بودیم چندماه بعدشم من ازدواج کردم و الان که بعد چندسال میدیدمش اون لاس زدنامون امد جلوی چشمم بدجور وسوسه شده بودم و باز داغی و شهوت اون روزا افتاد تو بدنم و هم دلم میخواست سکسی که بینمون اتفاق نیوفتاد رو تجربه کنم و هم از طرفی تاحالا پامو کج نزاشته بودمو عذاب وجدان بدی داشتم مونده بودم چیکارکنم و باخودم کنار نمیومدم،کلنجار رفتنم تانزدیکای 12طول کشیدو درنهایت رفتم تو اینستاگرام پیجش همون قبلی بود راحت پیداش کردم بعد از کمی دل دل کردن بلاخره پیام دادم و خیره به گوشی منتظر بودم، خیلی نگذشت که صدای نوتیف گوشیم امد که اول چندثانیه مکث کردم بعد با آرامش گوشیو برداشتمو با معطلی دایرکتشو باز کردم،چت کردن ما بعد از چهارسال از سلام احوال پرسی و سوالات کلیشه ای شروع شد و کشیده شد به خاطرات اون روزای باهم بودنمون و در نهایت یاداوری لحظات سکسی و داغمون و درآخر لابه لای حرفای عادی لاس میزدیم،دم دمای صبح بود که هنوز داشتیم چت میکردیم و حسابی حشری شده بودم که یدفعه نوشت:راستی یادم رفت بپرسم گفتی خواهرم درس میخونه؟اخر کدوم دانشگاه رفت؟گفتم:دوسالی رو دانشگاه چمران خوند بعدش درخواست بورسیه دادو کاراشو کرد معدلاشم که اوکی بودن قبولش کردن و الانم نزدیک یکسالی هست که کاناداعه، بعد کلی تبریک گفتن و خوشحالی برای خواهرم(همیشه میونشون خوب بود ولی بعد از کات ما دیگه درارتباط نبودن) گفت:پس تو الان درواقع تو خونه تنهایی؟ گفتم:نه مامانم هستش،گفت:خاله که خوابه قربونش برم خوابشم سنگینه بزنی بیرون یا احیانا کسی بیاد پیشت کسی نیست بفهمه، متوجه فکر تو سرش شدم و گفتم:نمیشه اصلا واسم دردسر درست نکن،گفت:شمارتو عوض کردی یا همون قبلیه؟گفتم:همون قبلیه،یه دقیقه بعد زنگ زد که جواب دادم و گفتم:جانم؟ احسان:ای خداااا صداشووووو،دلم برات تنگ شده بود توله سگ، ریز خندیدم که باز صداش امد:ای جونم قربون خندهات برم، بازخندیدم و آروم گفتم:خدانکنه، احسان:خب خانم خانما حاضری؟ من:برای چی؟ احسان:برای اینکه قراره بیام یه لقمه چپت کنم، خنده ای کردم و گفتم:اصلا فکرشم نکن،نمیتونم ریسک کنم یه موقعه سروصدا میشه میفهمه، صداش ازاون شیطنتو محبت درامد و با لحنی که شهوت ازش میبارید گفت:من نمیام اونجا تو میای پیش من، کمی مکث کردم:من نمیتونم بیام، اون:چرا؟ من:شایدچت کردن آسون باشه ولی واقعا بخوام انجامش بدم واقعا نمیتونم با عذاب وجدانش کناربیام، لحنش عصبی شد و گفت:فقط یبار پناه بهت قول میدم همین یباره دیگه هیچوقت سراغ هم نمیایم من برای یبار باتو بودن حاضرم هرکاری بکنم، من:چرا؟ احسان:چون تو سهم من بودی ماله من بودی من هیچوقت اونجوری که باید لمست نکردم طعمتو نچشیدم این بارم نشه حسرتش تا آخر عمر
189001
دختر به سمت حمید می‌ره.
حمید
« داگی، شو دهنت تو کامل باز کن»
حمید یهو کیرشو از کون زنه که حالا مثل لبو سرخ شده بود بیرون می‌کشه و با سر گُهیش تو دهن دختره فرو می‌کنه. تمام آب تخمش و با فریاد تو دهن دختر خالی می‌کنه. دختر چند بار عق میزنه و می‌خواد کیرو از دهنش بیرون بکشه اما حمید محکم سر دختر رو با دستاش گرفته.

دیگه نموندم تو حیاط.

موتور رو روشن کردم و از روستا زدم بیرون.

الانم دنبال یه کار جدیدم.

نوشته: Divine Marquis

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
190000
خاطرات یک سقوط

۲۳ مهر ۱۴۰۵

تجاوزمادر

Aa

➕100%➖

با هزار بدبختی، یه کار تو شهرداری توسط آشناهای داییم برام پیدا شد.

کارش زیاد با روحیه اون روزام اوکی نبود. البته کار دیگه‌ای هم برای یه مجرم سابقه‌دار تو این مملکت پیدا نمی‌شد. این کار دیگه برای یه سابقه‌دار لاکچری به حساب می‌اومد؛ مأمور سد معبر.

جالب بود که همه سابقه‌دار بودیم؛ یه مشت آدم خشن که اصلاً حرف تو کلشون نمی‌رفت.

ارشد ما حمیدخان بود. دو متر قد داشت، با هیکلی شبیه رستم. ریش بلندی هم داشت و یه انگشتر بزرگ عقیق تو دست راستش بود. زیاد حرف نمی‌زد، ولی مثلاً بهش می‌گفتن: «حمید، این خیابون باید زیر یه ساعت جمع بشه»، بدون معطلی این کار رو می‌کرد؛ یه‌طوری که کسی جرئت اعتراض نداشت.

براش مهم نبود طرف کیه، پول داره یا نداره، زنه یا بچه. دستور که می‌اومد، کار تمام بود.

سنش فکر کنم دوروبر پنجاه بود، ولی خیلی فرز بود.

تنها کسی که از زیر دستورات حمید درنمی‌رفت، من بودم. هرچی می‌گفت انجام می‌دادم. خب، منم دنبال پول بودم. سنم داشت بالا می‌رفت، ولی آخر ماه پول کم می‌آوردم.

خوب، آدم نمی‌تونه همیشه داستان داشته باشه؛ این زندون، اون زندون، از این رضایت بگیر، از اون رضایت بگیر... باید یه جا تموم می‌شد دیگه.

برای همین چسبیدم به کار.

یه ماهی می‌شد که سر این کار بودم. حمید هم با من رفیق شده بود. آخر ماه بهم پول قرض می‌داد. منم بعد ساعت کاری می‌شدم نوچه‌اش و می‌رفتیم شرخری. پول بدی نبود، ولی خوب هم نبود.

یه شب حمید پیام داد که فردا سر کار نریم و به جاش صبح زود، حدود پنج، شش، با موتور برم دنبالش.

گفتم:
«داستان چیه؟»

گفت:
«بیا، برات تعریف می‌کنم.»

آفتاب نزده زدم بیرون. پنج صبح جلوی خونه‌ش بودم. نشست ترک موتور. گاز رو گرفتم.

گفت بریم یه روستا که فاصله زیادی با تهران نداشت. یه دو ساعتی راه داشتیم.

حمید که حرف نمی‌زد. گفتم:
«داستان چیه؟»

فقط گفت:
«باید بریم پول بکنیم.»

منم زیاد سؤال نکردم و گاز بیشتری دادم.

وقتی رسیدیم روستا، چند تا سگ دنبالمون کردن، ولی زیاد پیگیرمون نشدن.

رسیدم دم یه خونه نیمه‌کاره، یه ساختمون یه‌طبقه که انگار داشتن می‌ساختنش. اول فکر کردم کسی اینجا زندگی نمی‌کنه.

بعد حمید گفت:
«چرا. یه زن با بچه‌ش تو خونه سرایداری اینجا زندگی می‌کنن.»

حمید از دیوار بلوکی کوتاه ساختمون پرید تو حیاط. به منم گفت همون‌جا منتظر باشم، زود میاد.

هوای صبح دم سرد بود. خورشید هم داشت کم‌کم بیرون می‌اومد، ولی از حمید خبری نبود.

از توی حیاط صدای جیغ خفه یه بچه اومد. بعد صدای شکستن یه‌سری وسایل.

بعد صدای زن که التماس می‌کرد:
«تو رو امام حسین...»

فهمیدم حمید رفته یه جور دیگه پول بکنه.

نخواستم برم تو حیاط. حوصله این‌جور داستان‌ها رو نداشتم. اما خیلی طول کشید.

با خودم گفتم نکنه مشکلی پیش اومده و بعداً برامون داستان بشه.

خلاصه دل به دریا زدم. موتور رو کنار دیوار پارک کردم و از دیوار پریدم تو حیاط.

رفتم سمت خونه سرایداری. صدای التماس و گریه بیشتر شد.

زن:
«تو رو امام حسین، آروم بکن. بذار بچه‌م بره. تو رو خدا...»

صدای گریه بچه.

از تنها پنجره اتاق نگاه کردم.

حمید داشت زن و دخترش با هم می‌کرد. زنه داگی شده بود و دخترش هم رو کمرش دراز کشیده بود. حمید هم همزمان که مثل اسب تو کون زنه تلمبه می‌زد، انگشتشو تو کون دختره عقب و جلو می‌کرد. دختر از شدت درد جیغ می‌کشید. فکر کنم 15 یا 16 سالش بود. مثل مامانش کون سفید و بزرگی داشت. فقط تنها تفاوتش با مادرش این بود که، اون لاغر بود اما مادر یه میلف جا افتاده.
حمید
« زیاد جیغ، جیغ کنی، جا مادرت کون تو می‌ذارما »
دختر یهو خفه شد و آروم ناله می‌کرده. حمید یه در کونی محکم رو کون دختره زد که جای دست بزرگش رو کونش موند. دختر از شدت درد از روی کمر مادرش بلند شد و شروع به گریه کرد.
دختر
«آیییییییی، مامان »
زن
« حروم زاده بچم و کُشتییییییی»
حمید کمر زن رو میگیره و تا خایه محکم کیرش و فرو می‌کنه تو کونش.
زن بلند فریاد میزنه
« وایییییییی، سوختم ، سوختم ، گُه خوردم »

حمید گفت:
«خوب خوردی. پول می‌گیری، فکر اینجاشم باید می‌کردی.»

زن:
«حمید، تو رو به ناموست قسم می‌دم... هر کاری می‌خوای با من بکن، ولی بذار این بره.»

دختر بیشتر گریه می‌کرد. از درد به خودش می‌پیچید.
حمید رو به دختر
« بیا جنده کیر گُهی منو تمیز کن.»
دختر توجه ای به حرف حمید نمی‌کنه. حمید کیرشو از کون زن بیرون میاره دوباره محکم فرو می‌کنه تو کونش. اشک های زن از شدت درد در میاد.
حمید رو به دختر
« اگه الان نیای یه جوری مامانت رو میکنم که از شدت درد صدبار آرزوی مرگ کنه.»
182001
کیان مکث کرد. نگاهش برای یه لحظه سر خورد روی لب‌های لرزون ماهرو، لب‌هایی که طعم گسِ اولین لمس رو هنوز روش نگه داشته بودن:
«انتخاب با خودته دختر کویر. امنیتِ دروغینِ گذشته، یا خطرِ واقعی با من؟»

درِ آتلیه با صدای بادی که از راهرو پیچید، نیمه‌باز موند. کیان رفت بیرون و صدای قدم‌های محکمش توی راهروی تاریک گم شد.

ماهرو موند و ماکت نیمه‌کاره‌ی بتن و خاک، بوی تند چسب، و انتخابی که مرز بین خاکستر شدن یا از نو ساخته شدن بود. کاتر رو از روی میز برداشت، وسایلش رو با دست‌های لرزون ریخت توی کوله‌پشتی سیاهش، رول‌های شیت رو زد زیر بغلش و چراغ آتلیه رو خاموش کرد. تاریکی که اتاق رو گرفت، صدای دویدن پاهای خودش رو روی پله‌ها شنید؛ پاهایی که به سمت خیابون، به سمت بارون، و به سمت طبقه‌ی هجدهم برجی توی فرشته می‌دویدن.

نوشته: X_Emo

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
171000
منو حشریتر و جریتر میکرد، با ناله گفتم طبیعیش بهتر نیست؟ سرشو تکون داد خیلی نامفهوم وسط ناله های گفت گا… دادا… گویا میخواست بگه داداش گاییدیم، البته با لذت و شهوت.
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم اون سوراخ داغ کون و ناله های لیلا و آب کسش اختیارمو ازم گرفت تا جایی که می‌تونستم کیرمو چسبوندم و با یه عقب جلوی سریع آبم پاشید تو کونش، نعره کشیدم آبجی آب داداشتو آوردی کونتو گاییدم لعنتی چقدر تو خوش کس و کونی و…نفسم به شماره افتاد و رو کمرش ولو شدم، لیلا که این وسط با لرزش ارضا شده بود زیرم خوابیده بود دلم نمی‌خواست کیرمو بکشم بیرون، چند ثانیه گذشت و کیرم تو کونش خوابید و یواش با لذت زیاد از سوراخش سر خورد و افتاد بیرون، کاملا مرده بود، آب از سوراخ کونش کمی بیرون زده بود غرور مردونه م با دیدن آب کیرم ارضا میشد من این کونو کردم من این دخترو ارضا کردم و…
لیلا خواست بلند بشه گفتم صبر کن آبم میزنه بیرون تخت کثیف میشه دستمال کاغذی آوردم چپوندم لای سوراخش که هنوز کمی باز بود دور سوراخش کمی قرمز شده بود اما زخمی نبود فقط کمی گشاد شده بود، دستش گرفت به سوراخ پشتش و رفت دستشویی، وقتی برگشت بغلش کردم سینه های لختش و به پشم سینه م چسبوندم و احساس رضایت شدیدی داشتم نوازش کردم بوسیدمش و اونم ازم تشکر کرد کاملا راضی بود، همونجا معطلش نکردم و بهش گفتم منو تو مال هم شدیم فقط باید خیلی مراقب اطرافمان باشیم تا کسی بو نبره. ادامه داره

نوشته: فرهاد


🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
151000
بگو ترا خدا، گفتم والله، سرشو ناز کردم آرومتر شد، ادامه دادم اما تو کارت نصفه موند به رضایت نرسیدی هنوز، خجالت کشید چشماشو ازم دزدید اما من کیرم بدجور فاق شلوارمو بلند کرده بود و توجهی به خجالتش نکردم با خودم گفتم این کونش میخاره اگه از خارش نیفته بازم دست به کار میشه بالاخره، گفتم لیلا حال میداد خیار بهت؟ جواب نمیداد، بهش گفتم جوابمو بده مگه نخواستی کسی نفهمه( یه تهدید نرم بود تا راهش بندازم) با اکراه گفت نمی‌دونم به تنه پته افتاده بود دوباره گفتم طبیعیش بهتر نیست آخه خیار سرد چه حالی داره؟ چیزی نمی‌گفت دستشو گرفتم آروم کشیدم وسط پاهام روی شلوارک که کیرم اون زیر سیخ و داغ بود، نمی‌خواست لمس کنه جرات مخالفت و فرار هم نداشت هنوز گیج بود با خودم فکر کردم شترسواری دولا دولا نمیشه مرگ یه بار شیون یه بار
گفتم ببین لیلا این همونه که کرده بودی تو خودت ولی طبیعی و داغ و واقعی و تازه به عشق این اون خیار لعنتی تو سوراخت بود، داشت دستش میومد ممکنه چه اتفاقی بیفته، گفت داداش بخدا بار آخره من اشتباه کردم شیطون … دیگه نذاشتم ادامه بده لبشو ماچ کردم و اونم خشک شده بود، بهش گفتم نه چیزی به کسی میگیم(جمع بستم عمدا) نه دیگه حرف خیارو می‌زنیم واقعی رو دریاب حال دوتامون خوب میشه.
دیگه علنا ازش سکس خواسته بودم اما باید از اون حال درمیاوردم، بهش گفتم نیازت طبیعیه همه می‌خوان منم می‌خوام الان کسی نیست تو هم که آماده ش کردی کارمون راحته پس بیا بغلم، و همزمان کشیدمش تو بغلم و سینه ش چسبید بهم، کمی طول کشید گریه ش آروم گرفت اشکاشو پاک کردم و با بوسه های ریز از گونه به لبش نزدیک شدم، هنوز همکاری نمی‌کرد معلوم بود ترسش خالی نشده، خوابوندمش رو تخت و با لب گرفتن سینه مو چسبوندم به سینه هاش، یخش داشت آب میشد فقط یه کلمه گفت اگه بابا بفهمه می‌کشه منو، آروم گفتم عمرا بفهمه.
ده دقیقه بعد بالاتنه ی خواهرمو لخت کرده بودم سوتینش هم درآورده بودم عجب سینه های سربالا و سفتی داشت کیرم لای پاهام بالا پایین میشد دامن تنش بود دستم از زیر دامن رو روناش و شورتش می‌چرخید دامنشو دادم بالا واقعا هیکل خواهرم بیست بود رونای پر زیبا نه از این گوشتای الکی کس باد کرده زیر یه شورت نخی که دیگه الان خیس هم شده بود و طرح کسش با رفتن شورت لای چروکهای کس کاملا معلوم بود شلوارکمو کشیدم پایین شورت زیرش نبود کیرم مثل فنر شده بود کیرمو مالیدم به صورتش و لباس، بهش گفتم لیلا بخورش اینم خیاره اما یه جور دیگه می‌خوریش، لبخند ریزی زد و سرشو لیسید، یواش کردم بین لباش دهنش باز بود گفتم ساک بزن، فقط دندون نزن با لبات کله شو میک بزن، خیلی نرم ساک زد نمی‌ذاشتم زیاد کیرم بره دهنش عق نزنه گرمای دهنش هم آبمو زود میاره کارش داشتم آخه!
دیگه فضا کاملا شده بود شهوت و لذت و ترس و استرس رفته بود داشت همون صدای ناله هایی که از راهرو شنیده بودم اما بلندتر از دهن لیلا بیرون میومد لیلا زیر مالش کسش و همزمان خوردن پستونای زیباش عین مار بخودش می‌پیچید و ناله میکرد رو میزش گشتم وازلین رو پیدا کردم که باهاش خیارو چرب کرده بود، اینو بگم من به شخصه بهترین روان کننده برای کون کردن رو وازلین می‌دونم بدجور باز می‌کنه و لیز، برش گردوندم بهش گفتم قنبل کنه، اومد لبه تختش سینه شو چسبوندم به تخت سینه هاشو ولو شد روی روتختی کونش اومد بالا سوراخش کاملا تو دیدم بود دوست دارم وقتی کون میکنم با چشمم صحنه رفتن کلاهک رو تو کون ببینم لذت عجیبی داره سوراخش هنوز چرب بود با اون ور رفتنی که با خودش داشته، کله کیرمو چرب کردم بهش گفتم شانس آوردی خودت قبلش آماده ش کردی درد نمی‌کشی فقط لذت خالص، حال می‌کنی با دستات لپهای کونتو بکش، کشید سوراخش باز بود اثر خیاره نرفته بود تقریبا کلفتی کیرم با خیار یکی بود خیلی زور نزدم دردش هم نیاوردم هم کونش باز بود و هم کیرم بدجور شق بود آنی کله کیرمو تو سوراخش جا کردم، آهش بلند شد صبر کردم از اون صحنه رویایی نهایت لذتو ببرم دیدن کیری که دو تا دستتو ول کردی اما خودش گیر کرده به سوراخ کون یکی از هوس برانگیزترین صحنه های آنال سکسه،موبایلمو یواش از جیب شلوارک آوردم بیرون تا لیلا نفهمیده یه عکس خیلی توپ از کیرم تو کونش گرفتم فشار دادم یه دو سه سانت دیگه رفت تو کونش، کیرم تو کونش سیل سیل شده بود انگار قالب گرفتن لامصب فشاری که سوراخ کونش به کله کیرم میآورد بدتر از مستی ده بار شراب بود چند تا عکس گرفتم گوشی رو گذاشتم کنار لیلا داشت زیر کیر از خوشی جون میداد هوس سرکوب شده با یه کیر گرم و یه مرد داشت سیراب میشد، یه دستمو از زیر شکمش برده بود سمت کسش و با انگشت فاک چوچلشو نوازش میدادم و میمالیدم آب لزج و چسبناکی رو دستم جاری بود دستمو کشیدم بردم دم دماغم و بو‌کردم، بوی خالص کس مست ترم کرد شروع کردم یواش یواش تلمبه زدن کیرم از حلقه اول سوراخش رد شده بود و تنه ش بدجور داشت بهش فشار میومد لیلا داشت ناله میکرد و
151000
علاج خواهری که کونش میخارید


۱۵ شهریور ۱۴۰۵


خواهر

➕ ➖

فرهاد پسر سوم از اولین زن بابام بودم و از زن دومش یه دختر داشت که خواهر ناتنیم دو سالی ازم کوچیکتر بود ما در یک منطقه قبیله ای با فرهنگ و لباس پوشیدن و غذاها و خلاصه عادات خاص خودمون زندگی میکنیم، مردهای منطقه ما هنوز خیلی مدرن نشدن و رئیس به معنای واقعی هستن و اغلب چند همسر دارن.
بگذریم خواهرم لیلا خیلی میانه خوبی با من نداشت یعنی اصولاً ارتباطات ما در منطقه مون حتی بین خواهر برادر تنی هم خط و خطوط جداسازی بینشون هنوزم کم و بیش حکم فرماست، یکی از دلایل صمیمیت کم ما هم اختلاف بین دو هوو که مادرامون باشه بود، با اینهمه هر وقت به مشکلی میخورد میومد پیشم و درسی کار بدنی یا هر چیزی که از دستم برمیومد ازش دریغ نمی‌کردم، پدر ما بازرگانه و زیاد می‌ره مسافرت و کم تو خونه س وقتی هم نیست مادر لیلا بیشتر می‌ره خونه پدری و وقتی شوهرش از سفر میاد دیگه همیشه خونه س، لیلا اتاق خودشو داشت خواهر و برادر بزرگتر از من هم ازدواج کرده و سر خونه و زندگی خودشون بودند.
یه روز که پدر در سفر بود و مادر لیلا هم طبق معمول خونه مادر و پدرش، مادر من برای زایمان خواهرم و کمک به خواهر بزرگترم رفته بود خونه دخترش و من هم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون، دقیقا یادمه بعد از نیم ساعتی برگشتم از خونه چیزی را بردارم و دوباره برم، در همین حال که دنبال اون چیز می‌گشتم حس کردم از طبقه بالا که اتاق لیلا اونجا بود یه صدای ناله ضعیفی میاد اولش فکر کردم اشتباه شنیدم اما آهسته چند قدم که روی پله ها بالا رفتم صدا واضحتر شد، شک تو دلم افتاد نکنه این دختر کسی باهاشه اما سریع خودمو وتو کردم، ممکن نیست اینجا محل و شهری نیست که دخترا بتونن چنین جسارتی داشته باشن شاید دردی بیماری چیزی داره اما باز دلم می‌گفت یه خبریه و خیلی عصبی و نگران شدم تلاش کردم آروم باشم و پاورچین پاورچین خیلی نرم از پله هایی که روش موکت هم چسبیده بود و صدارو کامل خفه میکرد رفتم بالا، در اتاق لیلا بسته بود درهای اتاق خونه ما قدیمیه و از این قفل سوراخ با کلیدهای قدیمه، آروم نفسمو حبس کردم تا هیچ خش خش و صدایی در نیارم دولا شدم و از سوراخ کلید که کلید هم روش نبود از روزنه دید زدم
بله لیلا خانم بود آیینه میزشو آورده دم تخت خودش جلوش قنبل کرده بود و یه خیار نسبتا بزرگ دستش تو سوراخ کونش عقب جلو میکرد، راستش اولش لجم گرفت بعد خنده م اومد و چند لحظه بعد هم کیرم بشدت شق کرد و دستم رفت رو شلوارم، لیلا تو حال خودش بود چشماشو بسته بود لبشو گاز گرفته با یه دست با خیار نرم تلمبه میزنه با اون یکی پستونشو که از زیر لباس بیرون داده داره میماله.
دیگه تحملم تموم شد آروم رفتم پایین کلید در ورودی به راهرو خونه رو گذاشتم رو در قفل کردم تا یه وقت غافلگیر نشیم!!! بله شیطون رفته بود تو جلدم و از کیرم داشت میزد بیرون، شلوارمو در آوردم یه شلوار گشاد بدون شورت کردم پام و سریع ولی همون‌طور پاورچین رفتم بالا، همه ی اینا شاید دو دقیقه طول نکشید، هنوز ناله های خفیف از تو اتاق به گوش می‌رسید دولا شدم دیدم سرعت خیار تو کون خواهرم داره بیشتر میشه دیگه نتونستم تحمل کنم دست انداختم دستگیره در را آوردم پایین با صدای جیرجیر دستگیره و همزمان باز شدن در لیلا مثل فنر پرید و در حالیکه خیار هنوز نصفه تو کونش بود شوکه و با ترس و لرز شدید رو به سمت صدا یعنی در شد و تا منو دید و فهمید مچش بد گرفته شده تلاش کرد بپره زیر پتو رو تخت خودش و داد زد داداش برو بیرون چرا در نزده اومدی؟ اصلا مگه تو نرفته بودی.
جواب دادم گیرم من نیستم اصلا تو خونه، این چه کاریه داری می‌کنی گریه ش گرفته بود هیچ راه انکاری نبود شروع کرد آروم با گریه التماس کردن که تو رو خدا فقط به کسی نگو و خودت هم برو من خودمو جمع و جور کنم، نمی‌خواستم بترسونمش کاری بود که شده بود و منم فقط چون حشرم بدجور بالا زده بود از راه ملایم وارد شدم در رو بستم و از پشت در گفتم باشه جمعش کن دو دقیقه دیگه کارت دارم، جمله آخرو ملایم و با محبت گفتم تا ترسش بریزه.
چند دقیقه صبر کردم و با صدا کردنش فهموندم دارم میام تو اتاق، وارد شدم اثری از خیار نبود قایمش کرده بود لباسش تنش بود آینه هم سرجاش، با طعنه پرسیدم حالت جا اومد خوبی الان؟ سرش پایین بود صداش در نیومد مژه های بلند سیاهش با شرم رو چشماشو پوشونده بود رنگش گچ شده بود قطرات اشک از گوشه چشماش رو گونه هاش سرازیر بود و داشت با انگشتان دستش بازی میکرد و چیزی نمی‌گفت، آروم نشستم کنارش رو تخت یواش در گوشش گفتم کار جالبی نکردی اما بدشانس هم بودی اینبار لو رفتی، یه دستی زدم پیش خودم گفتم این که حرفه ای خیار کرده تو کونش دفعه اولش نبوده، بلوفم اثر کرد برگشت با صدای گریه گفت غلط کردم بخدا دیگه نمیکنم … که نذاشتم ادامه بده گفتم بچه خوبی باش کسی نمی‌فهمه، یه کم اخمش وا شد صورتش آرومتر شد دستمو گرفت گفت
159000
اولین سکسم با شیمیل


۱۵ شهریور ۱۴۰۵


شیمیل

➕ ➖

مهدیه هستم 20 ساله دختر هستم که یک ساله با پسرخاله ازدواج کردم اندامی سکسی دارم که همه حسرت این بدن داشته باشن پوستی نرم مثل دنبه کمر باریک و باسن تپل با سینه 80 مو موهای بسیار بلند و دوستی سبزه و چهره شاد …تنها مشکلی دارم نسبت به جنس مخالف زیاد دوست دارم حتی پسرخاله کنارم میاد از روی بی میلی مثل بالشت باهاش سکس دارم نمیدونم دست خودم نیست همه جا دکتر رفتم دارو خورد هیچ جواب نمیده نگاهم به مرد میخوره بشدت حالت تهوع میگیرم تا یک روز با همسایه روبرو خانم مهربونی بود 5 سال ازم بزرگتره مجرد ازدواج نکرده آشنا شدم کم کم دوستی ما به اوج خود رسید بارها ازش پرسیدم چرا ازدواج نمیکنی میگه شوهر گیر نمیاد برام خلاصه یک روز کنار هم بودیم با هم در مورد مشکل خودم صحبت کردیم هرکدوم نظری می‌دادیم خلاصه رفت آمدن ما تا مرز خواهری رسید من خیلی از کارهایش منو متوجه خودش میکرد طرز رفتار و لباس پوشیدنش اسم دختره آزیتا دختری توپر نه چاق نه لاغر قد بلند با سینه ها 85 بود کمی درشت بهش میگم چرا تو خونه شلوار می پوشی لباس راحت باش فقط می‌خندید تا یک روز دعوت کردم خونه بیاد با هم قهوه بخوریم در ضمن شوهرم گه گاهی برای سکس کمر توپ کنه شیره میزد. …گفتم بیا باهم باشیم قبول کرد بساط قهوه و محفل سیخ ولول پیک‌نیک آوردم تا باهم خوش بگذرونیم من طبق همیشه توی خونه تاپ میباشم بدون کرست و دامن کوتاه شورت بدون شلوار …کنارش نشستیم ومشغول کشیدن مواد شدیم واز اطراف تعریف کردم به همسایه گفتم لبای در بیار راحت باش قبول کرد باز درآورد و فقط کرست مشکی داشت گفتم چرا شلوار در نمیاری گفت نمیخوام اینجور راحتم یک ساعتی باهم حرف زدیم من خیلی متوجه نگاهش بودم که داره به شورت وسینه ام دید میزنه گه گاهی دست به ران و شانه‌هایم میکشه تا شد گفتم بزار برم چای بیارم بلند شدم آن هم پشت سر من آمدیم مرتبه از پشت بهم چسبید و سینه ام محکم گرفت گفتم چیکار میکنی گفت عاشق بدنت شدم بگذار دست بزنم اذیت نکن گفتم باشه دست کرد زیر کرست سینه هام گرفت نمیدونم حس خوبی داد بهم دست و پاهام بی حال شد منو هول داد ببین میز و خودش کاملا چسبد بهم حس بدی کردم اول شک کردم گفتم شاید پریود هسته نوار بهداشتی هست وقتی کونم حس کرد چیزی بهش سفت خورده کمی شهوتی شدم بهم گفت میای باهم حال کنیم گفتم باشه رفتیم روی تخت همچی آماده لخت شدم باهم بقول شوهرم کمر سفت لخت شد شوهرش کشید پاین و شروع کرد بامن حال کردن دوتا خانم تو بغل هم حس قشنگی داشت من چشم همبسته بودم حس گرفتم آنهم مشغول خوردن سینه ام وگردن بود منم تند تند نفس میزدم گه گاهی دست می‌کشید روی کوس ام خیس شده بود تاب عجیب بدنم افتاد تعاون موقع چشمهایم باز نکردم وقتی امد وسط پاهایم قرارگرفت حس کردم بک چیز داغ وگردن روی کوس ام هسته داشت ازم لب می‌گرفت من گه گاهی دست به سینمایش میگرفتم و زبون میزدم خیلی خوب بود تا این یک لحظه کوس ام گرمی کیری حس کرد عرق تمام وجودم برداشت سرم بالا گرفتم واییییییییییی خدا حالا فهمیدم چرا وموضوع چیه خانم کیر قلمی رگ دار 20 سانتی قلبم امد تو دهنم سرش در کوس بود با فشار ملایم کرد از شدت شهوتی لذت جیغ کردم ایییییی اوووف اولین باره بود این چنین شدم وقتی تمام کیرش کرد از شدت شهوتی کوس دل دل میکرد پاهام بالا گرفتم منم سینمایش گرفتم مک زدن هردو اوج شهوتی تلمه بزن مگه اب میومد یک ساعت کارش کرد آخر بار منو زوی شکم خوابیدم گفت عجب کون کوچ گرد داری دوتا لپ کونم باز کرد کمی تف زد روی سوراخ کونم چن مرتبه باز وبست کرد سر کیرش در سوراخ گذاشتم ویواز تا دردم نیاد فرو کرد وقتی کلاهک کیرش رفت خوابید ودوتا دست سینه ام گرفت درد داشتم اخخخخ یواششششش کاملا رفتن کیرش حس کردم اوووف کیر داغ واییییییییییی بکن آنهم هم میگه عجب سوراخ تنگی. وای کیرم حال آمد چندتا تلمبه زدن کجا باز کردنم کونم بیشتر میدادم بالا تا بهتر بره اوووف واییی نگو. تند تند زد یکباره یک فشار محکم به کونم داد با دوتا دستش سینه ام اینقدر قرارداد از درد جیغ زدم کیرش تو کونم داشت دل دل میزد انگار جیزی خالی میشه اره آبش تو کونم ریختم همون حالت روی هم خوابیدیم منم دستش روی سینه‌ام بود با دستم گرفتم چند دقیقه همون حالت موند حس کوچک شدن کیرش داشتم تا اینکه آزمون درآمد نیم جان بود منم هنوز شهوتی بودم دلم میخواست تکرار کنم دوست روی تخت افتاد داشت نفس نفس میزنم کمی نگاهش کردم بلند شدم نشستم روی کیر نیمه راست اش گفتم من نشدم میخواهم کیرش گذاشتم لای کوس و خودم عقب جلو کردم با دست و دهنم سینه‌اش خوردم انقدر مالیدم روی کیرش تا کم کم بلند شد کردم با دست توی کسم تو همین وضعیت خودم روی کیرش عقب جلو کردم تا اینقدر مالیدم وقتی خودم ارضا شدم کوس ام سفت کردم افتادم روش محکم هر دو بغل کردیم بی حال کنار هم افتادیم بعد از دوساعت سکس واقعا خاطره بود دیگه باهم شدیم دوتا
147000
اولین سکسم با شیمیل


۱۵ شهریور ۱۴۰۵


شیمیل

➕ ➖

مهدیه هستم 20 ساله دختر هستم که یک ساله با پسرخاله ازدواج کردم اندامی سکسی دارم که همه حسرت این بدن داشته باشن پوستی نرم مثل دنبه کمر باریک و باسن تپل با سینه 80 مو موهای بسیار بلند و دوستی سبزه و چهره شاد …تنها مشکلی دارم نسبت به جنس مخالف زیاد دوست دارم حتی پسرخاله کنارم میاد از روی بی میلی مثل بالشت باهاش سکس دارم نمیدونم دست خودم نیست همه جا دکتر رفتم دارو خورد هیچ جواب نمیده نگاهم به مرد میخوره بشدت حالت تهوع میگیرم تا یک روز با همسایه روبرو خانم مهربونی بود 5 سال ازم بزرگتره مجرد ازدواج نکرده آشنا شدم کم کم دوستی ما به اوج خود رسید بارها ازش پرسیدم چرا ازدواج نمیکنی میگه شوهر گیر نمیاد برام خلاصه یک روز کنار هم بودیم با هم در مورد مشکل خودم صحبت کردیم هرکدوم نظری می‌دادیم خلاصه رفت آمدن ما تا مرز خواهری رسید من خیلی از کارهایش منو متوجه خودش میکرد طرز رفتار و لباس پوشیدنش اسم دختره آزیتا دختری توپر نه چاق نه لاغر قد بلند با سینه ها 85 بود کمی درشت بهش میگم چرا تو خونه شلوار می پوشی لباس راحت باش فقط می‌خندید تا یک روز دعوت کردم خونه بیاد با هم قهوه بخوریم در ضمن شوهرم گه گاهی برای سکس کمر توپ کنه شیره میزد. …گفتم بیا باهم باشیم قبول کرد بساط قهوه و محفل سیخ ولول پیک‌نیک آوردم تا باهم خوش بگذرونیم من طبق همیشه توی خونه تاپ میباشم بدون کرست و دامن کوتاه شورت بدون شلوار …کنارش نشستیم ومشغول کشیدن مواد شدیم واز اطراف تعریف کردم به همسایه گفتم لبای در بیار راحت باش قبول کرد باز درآورد و فقط کرست مشکی داشت گفتم چرا شلوار در نمیاری گفت نمیخوام اینجور راحتم یک ساعتی باهم حرف زدیم من خیلی متوجه نگاهش بودم که داره به شورت وسینه ام دید میزنه گه گاهی دست به ران و شانه‌هایم میکشه تا شد گفتم بزار برم چای بیارم بلند شدم آن هم پشت سر من آمدیم مرتبه از پشت بهم چسبید و سینه ام محکم گرفت گفتم چیکار میکنی گفت عاشق بدنت شدم بگذار دست بزنم اذیت نکن گفتم باشه دست کرد زیر کرست سینه هام گرفت نمیدونم حس خوبی داد بهم دست و پاهام بی حال شد منو هول داد ببین میز و خودش کاملا چسبد بهم حس بدی کردم اول شک کردم گفتم شاید پریود هسته نوار بهداشتی هست وقتی کونم حس کرد چیزی بهش سفت خورده کمی شهوتی شدم بهم گفت میای باهم حال کنیم گفتم باشه رفتیم روی تخت همچی آماده لخت شدم باهم بقول شوهرم کمر سفت لخت شد شوهرش کشید پاین و شروع کرد بامن حال کردن دوتا خانم تو بغل هم حس قشنگی داشت من چشم همبسته بودم حس گرفتم آنهم مشغول خوردن سینه ام وگردن بود منم تند تند نفس میزدم گه گاهی دست می‌کشید روی کوس ام خیس شده بود تاب عجیب بدنم افتاد تعاون موقع چشمهایم باز نکردم وقتی امد وسط پاهایم قرارگرفت حس کردم بک چیز داغ وگردن روی کوس ام هسته داشت ازم لب می‌گرفت من گه گاهی دست به سینمایش میگرفتم و زبون میزدم خیلی خوب بود تا این یک لحظه کوس ام گرمی کیری حس کرد عرق تمام وجودم برداشت سرم بالا گرفتم واییییییییییی خدا حالا فهمیدم چرا وموضوع چیه خانم کیر قلمی رگ دار 20 سانتی قلبم امد تو دهنم سرش در کوس بود با فشار ملایم کرد از شدت شهوتی لذت جیغ کردم ایییییی اوووف اولین باره بود این چنین شدم وقتی تمام کیرش کرد از شدت شهوتی کوس دل دل میکرد پاهام بالا گرفتم منم سینمایش گرفتم مک زدن هردو اوج شهوتی تلمه بزن مگه اب میومد یک ساعت کارش کرد آخر بار منو زوی شکم خوابیدم گفت عجب کون کوچ گرد داری دوتا لپ کونم باز کرد کمی تف زد روی سوراخ کونم چن مرتبه باز وبست کرد سر کیرش در سوراخ گذاشتم ویواز تا دردم نیاد فرو کرد وقتی کلاهک کیرش رفت خوابید ودوتا دست سینه ام گرفت درد داشتم اخخخخ یواششششش کاملا رفتن کیرش حس کردم اوووف کیر داغ واییییییییییی بکن آنهم هم میگه عجب سوراخ تنگی. وای کیرم حال آمد چندتا تلمبه زدن کجا باز کردنم کونم بیشتر میدادم بالا تا بهتر بره اوووف واییی نگو. تند تند زد یکباره یک فشار محکم به کونم داد با دوتا دستش سینه ام اینقدر قرارداد از درد جیغ زدم کیرش تو کونم داشت دل دل میزد انگار جیزی خالی میشه اره آبش تو کونم ریختم همون حالت روی هم خوابیدیم منم دستش روی سینه‌ام بود با دستم گرفتم چند دقیقه همون حالت موند حس کوچک شدن کیرش داشتم تا اینکه آزمون درآمد نیم جان بود منم هنوز شهوتی بودم دلم میخواست تکرار کنم دوست روی تخت افتاد داشت نفس نفس میزنم کمی نگاهش کردم بلند شدم نشستم روی کیر نیمه راست اش گفتم من نشدم میخواهم کیرش گذاشتم لای کوس و خودم عقب جلو کردم با دست و دهنم سینه‌اش خوردم انقدر مالیدم روی کیرش تا کم کم بلند شد کردم با دست توی کسم تو همین وضعیت خودم روی کیرش عقب جلو کردم تا اینقدر مالیدم وقتی خودم ارضا شدم کوس ام سفت کردم افتادم روش محکم هر دو بغل کردیم بی حال کنار هم افتادیم بعد از دوساعت سکس واقعا خاطره بود دیگه باهم شدیم دوتا
153000
اولین سکسم با شیمیل


۱۴ شهریور ۱۴۰۵


شیمیل

➕ ➖

مهدیه هستم 20 ساله دختر هستم که یک ساله با پسرخاله ازدواج کردم اندامی سکسی دارم که همه حسرت این بدن داشته باشن پوستی نرم مثل دنبه کمر باریک و باسن تپل با سینه 80 مو موهای بسیار بلند و دوستی سبزه و چهره شاد …تنها مشکلی دارم نسبت به جنس مخالف زیاد دوست دارم حتی پسرخاله کنارم میاد از روی بی میلی مثل بالشت باهاش سکس دارم نمیدونم دست خودم نیست همه جا دکتر رفتم دارو خورد هیچ جواب نمیده نگاهم به مرد میخوره بشدت حالت تهوع میگیرم تا یک روز با همسایه روبرو خانم مهربونی بود 5 سال ازم بزرگتره مجرد ازدواج نکرده آشنا شدم کم کم دوستی ما به اوج خود رسید بارها ازش پرسیدم چرا ازدواج نمیکنی میگه شوهر گیر نمیاد برام خلاصه یک روز کنار هم بودیم با هم در مورد مشکل خودم صحبت کردیم هرکدوم نظری می‌دادیم خلاصه رفت آمدن ما تا مرز خواهری رسید من خیلی از کارهایش منو متوجه خودش میکرد طرز رفتار و لباس پوشیدنش اسم دختره آزیتا دختری توپر نه چاق نه لاغر قد بلند با سینه ها 85 بود کمی درشت بهش میگم چرا تو خونه شلوار می پوشی لباس راحت باش فقط می‌خندید تا یک روز دعوت کردم خونه بیاد با هم قهوه بخوریم در ضمن شوهرم گه گاهی برای سکس کمر توپ کنه شیره میزد. …گفتم بیا باهم باشیم قبول کرد بساط قهوه و محفل سیخ ولول پیک‌نیک آوردم تا باهم خوش بگذرونیم من طبق همیشه توی خونه تاپ میباشم بدون کرست و دامن کوتاه شورت بدون شلوار …کنارش نشستیم ومشغول کشیدن مواد شدیم واز اطراف تعریف کردم به همسایه گفتم لبای در بیار راحت باش قبول کرد باز درآورد و فقط کرست مشکی داشت گفتم چرا شلوار در نمیاری گفت نمیخوام اینجور راحتم یک ساعتی باهم حرف زدیم من خیلی متوجه نگاهش بودم که داره به شورت وسینه ام دید میزنه گه گاهی دست به ران و شانه‌هایم میکشه تا شد گفتم بزار برم چای بیارم بلند شدم آن هم پشت سر من آمدیم مرتبه از پشت بهم چسبید و سینه ام محکم گرفت گفتم چیکار میکنی گفت عاشق بدنت شدم بگذار دست بزنم اذیت نکن گفتم باشه دست کرد زیر کرست سینه هام گرفت نمیدونم حس خوبی داد بهم دست و پاهام بی حال شد منو هول داد ببین میز و خودش کاملا چسبد بهم حس بدی کردم اول شک کردم گفتم شاید پریود هسته نوار بهداشتی هست وقتی کونم حس کرد چیزی بهش سفت خورده کمی شهوتی شدم بهم گفت میای باهم حال کنیم گفتم باشه رفتیم روی تخت همچی آماده لخت شدم باهم بقول شوهرم کمر سفت لخت شد شوهرش کشید پاین و شروع کرد بامن حال کردن دوتا خانم تو بغل هم حس قشنگی داشت من چشم همبسته بودم حس گرفتم آنهم مشغول خوردن سینه ام وگردن بود منم تند تند نفس میزدم گه گاهی دست می‌کشید روی کوس ام خیس شده بود تاب عجیب بدنم افتاد تعاون موقع چشمهایم باز نکردم وقتی امد وسط پاهایم قرارگرفت حس کردم بک چیز داغ وگردن روی کوس ام هسته داشت ازم لب می‌گرفت من گه گاهی دست به سینمایش میگرفتم و زبون میزدم خیلی خوب بود تا این یک لحظه کوس ام گرمی کیری حس کرد عرق تمام وجودم برداشت سرم بالا گرفتم واییییییییییی خدا حالا فهمیدم چرا وموضوع چیه خانم کیر قلمی رگ دار 20 سانتی قلبم امد تو دهنم سرش در کوس بود با فشار ملایم کرد از شدت شهوتی لذت جیغ کردم ایییییی اوووف اولین باره بود این چنین شدم وقتی تمام کیرش کرد از شدت شهوتی کوس دل دل میکرد پاهام بالا گرفتم منم سینمایش گرفتم مک زدن هردو اوج شهوتی تلمه بزن مگه اب میومد یک ساعت کارش کرد آخر بار منو زوی شکم خوابیدم گفت عجب کون کوچ گرد داری دوتا لپ کونم باز کرد کمی تف زد روی سوراخ کونم چن مرتبه باز وبست کرد سر کیرش در سوراخ گذاشتم ویواز تا دردم نیاد فرو کرد وقتی کلاهک کیرش رفت خوابید ودوتا دست سینه ام گرفت درد داشتم اخخخخ یواششششش کاملا رفتن کیرش حس کردم اوووف کیر داغ واییییییییییی بکن آنهم هم میگه عجب سوراخ تنگی. وای کیرم حال آمد چندتا تلمبه زدن کجا باز کردنم کونم بیشتر میدادم بالا تا بهتر بره اوووف واییی نگو. تند تند زد یکباره یک فشار محکم به کونم داد با دوتا دستش سینه ام اینقدر قرارداد از درد جیغ زدم کیرش تو کونم داشت دل دل میزد انگار جیزی خالی میشه اره آبش تو کونم ریختم همون حالت روی هم خوابیدیم منم دستش روی سینه‌ام بود با دستم گرفتم چند دقیقه همون حالت موند حس کوچک شدن کیرش داشتم تا اینکه آزمون درآمد نیم جان بود منم هنوز شهوتی بودم دلم میخواست تکرار کنم دوست روی تخت افتاد داشت نفس نفس میزنم کمی نگاهش کردم بلند شدم نشستم روی کیر نیمه راست اش گفتم من نشدم میخواهم کیرش گذاشتم لای کوس و خودم عقب جلو کردم با دست و دهنم سینه‌اش خوردم انقدر مالیدم روی کیرش تا کم کم بلند شد کردم با دست توی کسم تو همین وضعیت خودم روی کیرش عقب جلو کردم تا اینقدر مالیدم وقتی خودم ارضا شدم کوس ام سفت کردم افتادم روش محکم هر دو بغل کردیم بی حال کنار هم افتادیم بعد از دوساعت سکس واقعا خاطره بود دیگه باهم شدیم دوتا
148000
با خودم می‌گفتم شاید اگه قرار باشه زنی وسوسه بشه، دلیلش کمبود شوهرش نیست؛ گاهی فقط جذابیت یک موقعیت تازه است. یا شاید فقط داشتم برای چیزی که دیده بودم داستان می‌ساختم. نمیدونم...
صبحش بیدار شدیم و دیگه قرار شد ما برگردیم و همه خوشحال بودن ازین آشنایی. من همچنان دچار تناقض افکار بودم و کم‌کم بجای ناراحتی، حس شهوت جاشو گرفته بود. اما این ابهام همچنان هر روز مثل خوره تو ذهنمه که تا چه حد رابطه داشتن؟

قرار بود نوروز ۱۴۰۵ بیان خونمون که به دلیل جنایات جمهوری اسلامی و جنگ فعلا همه چی کنسل شد.
ببخشید اگه صحنه سکسی نداشت چون فقط خواستم همون چیزی که اتفاق افتاده رو بگم.

نوشته: سروش

🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️

☞📖 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️
141000

दिखा रहे हैं 30 में से 50 पोस्ट

रेटिंग

लॉगिन आवश्यक है

अक्सर पूछे जाने वाले प्रश्न

فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ टेलीग्राम चैनल किस बारे में है?+

فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ (@shahvani_a_a_a_021) tgdio पर UPSC और SSC श्रेणी में सूचीबद्ध एक टेलीग्राम चैनल है। इस प्रोफ़ाइल पर रैंकिंग, रेटिंग, समीक्षाएँ और हाल की पोस्ट देखकर आप टेलीग्राम पर सब्सक्राइब करने से पहले तय कर सकते हैं। इस समय tgdio पर इसके लगभग 2,939 सब्सक्राइबर हैं।

मैं فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ (@shahvani_a_a_a_021) को टेलीग्राम पर कैसे जॉइन करूँ?+

tgdio पर चैनल प्रोफ़ाइल खोलें, फिर Join / Open in Telegram बटन से @shahvani_a_a_a_021 को टेलीग्राम ऐप या वेब पर खोलकर मुफ़्त सब्सक्राइब करें।

क्या فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ एक अच्छा UPSC और SSC चैनल है?+

tgdio पर आप जॉइन करने से पहले فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ की रेटिंग, यूज़र रिव्यू, रैंकिंग और लेटेस्ट पोस्ट देख सकते हैं। इस समय tgdio पर इसके लगभग 2,939 सब्सक्राइबर हैं। उसी श्रेणी के अन्य UPSC और SSC चैनलों से तुलना करें।

فًًٌٍََِِّْقًًًٌٍٍُِّْطًٌٍََُِِّّ دٌٍَََََُُِاًٍََُُّّْْسًًٍٍٍَُِّْتًًٌٍَُُِْْاًًٍٍٍَُُُْنًٍََُُُُْْ के स्टैट्स और लेटेस्ट पोस्ट कहाँ देखूँ?+

tgdio पर @shahvani_a_a_a_021 चैनल पेज खोलें — सब्सक्राइबर स्टैट्स, रैंकिंग, रेटिंग और हाल की पोस्ट वहाँ मिलेंगी। ज़्यादा ग्रोथ/एक्टिविटी चार्ट के लिए प्रोफ़ाइल पर Stats लिंक इस्तेमाल करें।