مسئله دیگر فقط عشق سه نفر نبود.
پای آینده کودکی در میان بود.
محمدصادق گفت:
«من نمیخواهم کودکی روزی بزرگ شود و بفهمد مهمترین حقیقت زندگیاش از او پنهان شده است.»
همین جمله همه ما را به فکر فرو برد.
برای اولین بار، فهمیدیم بعضی تصمیمها فقط متعلق به ما نیستند.
آینده یک انسان دیگر هم به آنها وابسته است.
ماهها گذشت.
رابطه سه نفره ما ادامه داشت، اما آرامش اولیه کمکم جای خود را به پرسشهای سخت داد.
زهرا میان گذشته و آینده گرفتار شده بود.
من، سجاد، کمکم فهمیدم که دوست داشتن یک نفر لزوماً به معنی حق داشتن او نیست.
و محمدصادق هر روز با یک سؤال زندگی میکرد:
«آیا میتوانم کسی را که دوست دارم، دوست داشته باشم و در عین حال بپذیرم که تمام قلبش فقط برای من نیست؟»
سرانجام زهرا تصمیم گرفت همهچیز را تمام کند.
یک شب از من و محمدصادق خواست که با او صحبت کنیم.
هوا بارانی بود.
زهرا روبهروی ما نشست و گفت:
«من تصمیمم را گرفتهام.»
هیچکدام حرف نزدیم.
ادامه داد:
«من دیگر نمیخواهم این زندگی را ادامه بدهم. نمیخواهم چیزی که از ابتدا پنهانی و پر از تناقض بود، آینده من و خانوادهام را تعیین کند.»
چشمانش پر از اشک شد.
بعد به من نگاه کرد.
«سجاد، چیزی که بین ما بود برای من واقعی بود. من آن را انکار نمیکنم. اما نمیخواهم تا آخر عمر در سایه آن زندگی کنم.»
سپس به محمدصادق نگاه کرد.
«من میخواهم زندگیام را با محمدصادق ادامه بدهم.»
محمدصادق دست او را گرفت.
من فقط سکوت کردم.
وقتی از خانه بیرون آمدم، باران شدیدی میبارید.
چند قدم که دور شدم، برگشتم.
زهرا پشت پنجره ایستاده بود.
محمدصادق کنارش بود.
برای چند لحظه به آنها نگاه کردم.
بعد برگشتم و به راه خودم ادامه دادم.
آن شب فهمیدم بعضی عشقها به این دلیل تمام نمیشوند که واقعی نبودهاند؛
گاهی دقیقاً به این دلیل تمام میشوند که آدم میفهمد ادامه دادنشان ممکن است زندگی کسانی را که دوست دارد، ویران کند.
و من، سجاد، برای نخستین بار فهمیدم که شاید آخرین شکل دوست داشتن زهرا این باشد که بگذارم برود و زندگیای را که خودش انتخاب کرده، بسازد.
نوشته: مرد تنهای شب
🆔🆔🆔🆔🆔
🔚🔚🔚🔚🔚
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
☞📖 @shahvani_a_a_a_021 📖☜
دٍّآسَّتٍّآنِّڪـدٍّهِّ
▪️▪️▪️▪️▪️








